در روزگاران قدیم دهقان پیر و شریفی در روستایی زندگی می کرد. دهقان پیر یک مزرعه داشت که از پدرش به ارث برده بود و پدر دهقان هم از پدرش و همینطور بگیر، برو تا بالا و مردم هم یادشون نمیومد که خانواده دیگری صاحب اون مزرعه بوده باشه. کلی حیوون هم تو مزرعه داشت ودر کل وضعش بد نبود ولی یک مشکل بزرگ داشت. دهقان پیر همسر مهربونش رو در جوونی از دست داده بود و برای اینکه همسرش رو خیلی دوست داشت دیگه ازدواج نکرده بود. بچه هم نداشت و عمری رو با کار تو همین مزرعه و زندگی با همین حیوون ها گذرونده بود. دهقان پیر ما یک روز با خودش گفت: من که دیگه پیر شدم و از پس کار مزرعه بر نمیام، بهتره برم یک نفر رو بیارم تا کار های مزرعه رو برام انجام بده. بعد با خودش فکر کرد که: نه آدم ها حریص هستن و ممکنه اون نفری که میاد اینجا یه دفعه فکر بالا کشیدن مزرعه به سرش بزنه. بعد گفت: پس چکار کنم؟ آها، اداره مزرعه رو میدم دست همین حیون ها که هم خونشون اینجاست و هم آدم نیستن، تو کار مزرعه هم که همیشه کمکم می کردن و یه تجربه ای هم دارن. با خودش فکر کرد دیگه چه بهتر. حالا اگه یه کم محصول مزرعه کم و یا زیاد شد دیگه برای من پیرمرد چه فرقی می کنه.
بگذریم
یه روز پیر مرد شریف همه حیوون ها رو توی مزرعه جمع کرد و بهشون گفت: می خوام یکی از شماها رو انتخاب کنم واسه اینکه دستیارم باشه برای اداره کارهای مزرعه. بهتره یکی از خودتون رو انتخاب کنید تا دیگه حرف و حدیثی پشت سرش نباشه. حیوون ها هم گفتن باشه. شورای حیوانات تشکیل شد و گاو پیر که یار قدیمی پیرمرد و دوست قدیمی اسب بود، بعد از مشورت با اسب شروع به صحبت کرد: دوستان عزیز، من که نمی تونم این کار پردرد سر رو به عهده بگیرم، چون هم کارم تو مزرعه سنگینه و هم سنی از من گذشته و کار اداره مزرعه از من بر نمیاد. اسب عزیز هم همین به همین دلیل ها نمی تونه این کار رو انجام بده. ما دو تا بزرگتر به شما "خر" عزیز رو پیشنهاد می کنیم که هم جوون تر از ماست و هم با تجربه تر از شما. حیوون باهوشی هم هست(مثل اینکه حیوانات خرها رو خیلی باهوش می دونستن). بقیه حیوون ها هم که خسته و بی حوصله بودن گفتن: حالا که بزرگتر های مزرعه می گن "خر"، پس "خر" انتخاب خوبیه. اسب و گاو رفتن تا به پیر مرد نتیجه شورا رو گزارش بدن بقیه رفتن و خوابیدن تا فردا صبح پر انرژی تر از همیشه بیدار شن.
فردا خر که بیدار شد دید ای دل غافل! لنگه ظهره که. پس بلند شد و از طویله که بیرون رفت دید گاو و اسب تو سایه درخت نشستن و دارن گل می گن و گل می شنون. خر رفت جلو و گفت:سلام دوستان! چکار می کنید؟ وظایفتون رو انجام دادین؟ اسب گفت: عزیز دلم از صبح تا ظهر کار کردیم و حالا بعد از نهار داریم استراحت و نشخوار می کنیم تا برای عصر دوباره پر انرژی باشیم. خر گفت: احسن، احسن. بارک ا...، آفرین به دوستان عزیز!
خلاصه کار خر قصه ما این شده بود که هر روز لنگه ظهر بره و از کارهای مزرعه خبر بگیره و ببره بذاره کف دست پیرمرد. یک ماه به همین منوال گذشت و اوضاع خوب بود و پیرمرد هم چون می دید همه راضی هستن زیاد با کسی کار نداشت.
تو ماه دوم بود که خر قصه ما با خودش گفت من دیگه چه جور رئیسی هستم که فقط کارم خبر گرفتنه و کجای دنیا اینجوری ریاست می کنن. بنابر این رفت پیش پیرمرد و ازش خواست که اختیاراتش رو بیشتر کنه، پیرمر دشریف هم که خر رو نماینده بقیه حیوانات می دونست گفت: چه بهتر! و وبرای اینکه خر ناراحت نشه و کار خودش هم سبکتر بشه به خر جان اختیار تام داد.
وقتی خر با یه خرغلت تو اولین روزی که اختیار تام مزرعه رو رد دست داشت از خواب بیدار شد یه سرو صداهایی شنید. وقتی از طویله بیرون رفت دید که پیرمرد داره اسب رو به گاری می بنده. پرسید:چکار می کنی حاجی؟ پیرمرد هم جواب داد می خوام برم یه سر به دوستان قدیم بزنم که دلم تنگ شده واسشون. خر گفت: استغفرا... حاجی! این حرفا از شما بعیده، دوستای شما رفیق و رفقای شما اگه تا حالا عمرشون رو به شما نداده باشن، یه گوشه مریض افتادن و شما هم اگه برید دیدنشون ممکنه مریض بشین. از اینا گذشته به اسب برای شخم زدن زمین نیاز هست. اسب با تعجب گفت: شخم زدن زمین؟ خر جواب داد: آخه با خودم تصمیم گرفتم برای رفاه بیشتر ساکنین مزرعه یه کم زراعت رو گسترشش بدیم تا بتونیم غذای بیشتری به دست بیاریم. گاو که به تنهایی از پس شخم زدن این همه زمین بر نمیاد. اسب و پیرمرد هم یه کم غرغر کردن و بعد گفتن احتمالا صلاح همینه و بدون هیچ فکر بدی هرکدوم رفتن پی کار خودشون.
خر قصه ما دیگه شده بود همه کاره مزرعه. به این دستور می داد که بیشتر کار کنه، به اون دستور می داد کمتر استراحت کنه و همینطور داشت پیش می رفت تا:
یه روز خر همه رو دور خودش جمع کرد، حتی خروس رو هم فرستاد دنبال پیرمرد . وقتی همه اومدن خر شروع کرد به حرف زدن: دوستان امروز خبر دار شدم که کلاغ های پدرسوخته و گربه های ولگرد فلان فلان شده به محصولات ما دستبرد می زنن. کلاغ ها غلات می دزدن و گربه ها هم تخم مرغ ها رو. باید کاری کرد. باید جلوی این خرابکارها رو گرفت. معلوم نیست این بی پدرها سرشون به کدوم آخور بنده که به همین سادگی می تونن بیان و محصولاتی که اینقدر براش زحمت کشیدیم رو بدزدن؟ بیاین از محصولاتمون در مقابل غارتگرا محافظت کنیم. گفتن چطوری؟ خر گفت: حیوانات قلدر باید کاری کنن که گربه ها و کلاغ ها ازشون بترسن و دیگه سراغ محصولات نیان. اسب و گاو که دو تا حیوون قلدر بودن گفتم ما که کارمون خیلی زیاده و در ضمن گربه ها رو باید با سگ فراری داد نه با اسب و گاو. واسه کلاغ هم تو مزرعه مترسک بذاریم بد نیست. خر گفت: احسنت ...احسنت به شما دوستان عزیز و من پیشنهاد می کنم بیاین به عنوان مترسکی یه تمثال از صاحب اصلی مزرعه یعنی پیرمرد دوست داشتنی خودمون بسازیم و بذاریمش وسط مزرعه. همه هورا کشیدن و جشن گرفتن. پیرمرد شریف هم خوشحال شد، هم از شادی بقیه و هم از حالی که حیوون ها بهش داده بودن. اونشب دو تا از سگ ها رومامور کردن تا گربه ها رو بترسونن و خر حسابی توجیهشون کرد.
وضع محصولات داشت روز به روز بهتر میشد. دیگه نه کسی از محصولات می دزدید و نه کسی ناراحت بود ولی باز هم اتفاقاتی افتاد:
دوباره خر همه رو جمع کرد ولی دنبال پیرمرد نفرستاد.خر تو جمع گفت: دوستان باز هم متاسفانه خبر های بدی دارم . دیگه کلاغ های پدر سوخته و گربه های فلان فلان شده که معلوم نیست سرشون به کدوم آخور بنده از تمثال پیرمرد و سگ های نگهبان نمیترسن و باید فکر دیگه ای بکنیم. من امروز شخصا یه گربه رو درحال دزدی گرفتم. وبا اشاره خر یه بچه گربه جلو اومد. خرگفت این گربه خونخوار قصد داشت از تخم مرغ ها بدزده که من سربزنگاه مچش رو گرفتم. همه می دونستن که اون از بچه های گربه همین مزرعه هست که چون خیلی لاغر بود بهش گفته بودن که باید تخم مرغ بخوره تا جون بگیره. خر به سگ ها گفت که بچه گربه رو مجازات کنن. یکی از سگ ها حاضر نشد که اینکار رو بکنه ولی اون یکی...
اونشب پیرمرد تا صبح صدای میو میوی یه گربه رو می شنید که نمی ذاشت پیرمرد بخوابه. میو میویی که مادر بچه گربه سر می داد.
دو روز بعد وقتی حیوون ها برای کار به مزرعه رفتن، اولین چیزی که تجهشون رو جلب کرد تمثال بزرگ خر بود به جای تمثال پیرمرد که به عنوان مترسک توی مزرعه گذاشته بودن، قرار داشت. ولی چیزی که بیشتر از اون توجه رو جلب می کرد حضور چند تا سگ ولگرد تو مزرعه بود. ظهر که شد دوباره سر و کله خر پیدا شد. اومد کنار تمثال خودش ایستاد و همه رو صدا کرد و گفت: دوستان ! چون تمثال پیرمرد برای کلاغ های بی پدر و چهره سگ ها برای گربه های فلان فلان شده که معلوم نیست سرشون به کدوم آخوری بنده، تکراری شده بود تصمیم گرفتم که تمثال خودم رو به جای تمثال پیرمرد بذارم و با این دوستان (به سگ های ولگرد اشاره کرد) هم دیروز قرار گذاشتم که حفاظت ما رو برعهده بگیرن در مقابل دستمزد خیلی کم، یعنی فقط غذا برای خوردن و جای خواب. حیوون ها هم که نمی دونستن چی باید بگن، بدون هیچ صحبتی سر کاراشون رفتن.خر همون شب اعلام کرد که باید من رو "خر خان" صدا کنید و این رو گفت سگ های ولگرد توی مزرعه جار زدن.
اونشب پیرمرد از صدای عوعوی سگ های ولگرد تا صبح تنونست بخوابه.
از اونروز به بعد همه سعی می کردن تا با سگهای ولگرد مواجه نشن و اگر هم مواجه می شدن چشم و گوششون رو می گرفتن تا نه صدای فحش هایی که سگ های ولگرد موقع بازی با همدیگه به هم می دادن رو بشنون ونه الواتی هاشون رو ببینن. روزهای خوبی نبود ولی چون دیگه دزدی در کار نبود همه خیلاشون راحت بود و پیرمرد هم که مریض شده بود چون سر و صدایی نمی شنید فکر می کرد اوضاع آرومه. تا اینکه یه روز یکی از این سگ های ولگرد که اونروز معلوم نبود چرا تو حال طبیعی خودش نبوده(البته اونها هیچوقت طبیعی نبودن) یه جوجه رو گاز گرفت و جوجه کوچولو هم از شدت خونریزی مرد (به همین سادگی). توی مزرعه غوغایی بلند شدو خر همه رو دور خودش جمع کرد و گفت کشتن جوجه کوچولو کار یکی از همین گربه های فلان فلان شده ای بوده که معلوم نیست سرشون به کدوم آخور بنده که یه دفعه یه جوجه بلند شد و پر خونی جوجه کوچولو رو بلند کرد و گفت: خرخودتی عمو خر خان! همه می دونن که گربه نمی تونه سرش رو بکنه تو آخور و اون خر ها هستند که همیشه سرشون به یه آخور بنده. درضمن همه دیدن که کی دوست من رو کشت. یکی از همین سگ ها بود. یه دفعه همه جا شلوغ شد و همه حیوون ها شروع به اعتراض کردن. خر هم که دید اوضاع خیلی داره قمر در عقرب میشه به سگ ها یه اشاره کوچولو(طوری که کسی متوجه نشه) کرد و خودش درحالیکه با اسب و گاو رو به صحبت گرفته بود و انا رو از طویله بیرون می برد، از طویله بیرون رفت.
صبح روز بعد وقتی پیرمرد که یه کم حالش بهتر شده بود اومد و در طویله رو باز کرد، دید که قیامتیه. کلی گربه و مرغ و خروس و جوجه تو طویله مردن. یکی از جوجه ها هنوز زنده بود و پیرمرد تا جوجه زخمی رو دید برداشتش و برگشت به اتاقش تا از جوجه مراقبت کنه. وقتی جوجه یه ک سر حال اومد پیرمرد ازش پرسید که چی شده و جوجه هم از سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد.پیر مرد هم که خیلی عصبانی شده بود عصاش رو برداشت تا بره حق سگ ها و خر رو کف دستشون بذاره ، اما تا خواست از در بیرون بره دید خر با چند تا سگ گنده دم در وایستاده. از قرار معلوم موش هایی که تو خونه پیرمرد بودن گزارش احوالات پیرمرد رو واسه خرخان می بردن. پیرمرد وقتی خر رو دیدازش پرسید که چی شده ولی خر دوباره یه اشاره به سگ ها کرد و اونا هم با غرش و عوعو کردن پیرمرد رو عقب فرستادن و خر با یه جفتک پیرمرد شریف و بیچاره و انداخت تو خونه و در رو هم روش فقل کرد.
از اونروز به بعد خر خان دیگه نایب صاحب مزرعه نبود بلکه شده بود حاکم بلا منازع مزرعه. نه کسی می تونست بهش چیزی بگه و نه کسی می تونست کاری بکنه. اسب و گاو هم که زورشون به اون همه سگ ولگرد نمی رسید. همه با خودشون فکر می کردن حالا که پیرمرد نتونست کاری بکنه دیگه از ما چه کاری بر میاد؟ پیرمرد هم با خودش فکر می کرد ایکاش اداره مزرعه رو دست حیوون عاقل تری می سپردم ولی بعد با خودش گفت اونجوری ممکن بود بدتر بشه و اون خیلی بلا های دیگه ای سر ماها بیاره. و این اوضاع همینطور ادامه داشت تا اینکه...
یه اتفاق افتاد...