دیشب وقتی که هنوز جمعه بود پدرم گفت:
پسرم شنبه ها روح انسان از شادی لبریز می شود و انشا الله به خاطر شادی هایمان گوش شیطان فردا کراست.
گفتم:
چطور پدر؟ وقتی انسان مثل سگ شنبه شروع به سگدو زدن پی زندگی می کند و شاید هم خراست؟
که شنبه ، اولین روز هفته ای پر از غم خودش را به خریت بزند که شاید، شاید این هفته، هفته آخر است
که غم مال ماست و هفته بعد دیگر هیچ غمی نداریم. من می دانم که پدر بیچاره ام همیشه بر این باور است:
که این شنبه هم روز خداست و انسان مومن باید بداند که شادی عمر ما همان جستجوی زندگی بهتر است!
ولی چه کاری از من بر می آید وقتی همیشه اینطور حس می کنم که شنبه فقط یک روز نجس و تر است،
که وقتی با انگشتانم لمسش می کنم لجن زندگی به انگستانم می چسبد و این حس برایم از هر حسی بدتر است.
نمی توانم از نردبان طلایی شانسم بالا بروم، تا بوده همین بوده و من می دانم که این نردبان از ته به سر است.
صبح شنبه و ساعات کثیف شروع هفته و می دانم که این هفته هم نسیم همان ترانه بد آهنگ همیشگی را از بر است.
خب، چه می شود کرد؟
در حقیقت حتی پدرم با تمام تعصباتش هم می تواند ببیند که این شنبه تکراری پر از حماقت اگر شبیه هیچکدام از این
توصیفات که نباشد، حداقل، مثل همه شنبه ها، شروع یک هفته پر دردسر است!
نه کم و نه زیاد! امروز شنبه، روز قبل از یکشنبه فقط و فقط یک شنبه ای دیگر است.
۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه
امروز شنبه ای دیگر است!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر