۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

سندروم 55


یک روز یک مرد که با لپ تاپش فیلم پورنو می دید و همزمان با دست چپ اس ام اس بازی هم می کرد، احساس کرد که دچار یه بیماری عجیب و لاعلاج ناشناخته شده که افکارش رو از زندگی پرت می کنه. احساس کرد جلوی مرد بودنش رو گرفته. با خودش فکر کرد که این زندگی نیست و اینکه من حداقل باید یه جوری مرد بودن خودم رو به رخ بقیه بکشم و خودم رو از شر این مریضی خلاص بکنم. پس تصمیم کرفت خودشو بکشه. دستشو از شلوارش کشید بیرون و همتشو جمع و عزمشو جزم کرد.
اما در حقیقت به همین راحتی هم نبود:
قرص خوردن؟ نه، این کار دخترای عاشقیه که به عشقشون نرسیدن.
خودکشی با گاز؟ نه، اینم کار آدمای به بن بست رسیده و افسرده ست.
پس تصمیم گرفت با یه اسلحه کوچولو خودشو بکشه تا یه کار مردونه رو با یه روش مردونه انجام داده باشه اما مشکل پیدا کردن اسلحه بود. با خودش فکر کرد چقدر خوب می شد اگه یه مگنوم 45 یا یه دیزرت ایگل تو خونه می داشت واسه همچین روزی اما اینجا اگه هم پیدا بشه فوقش یه کلاش تخمی پیدا میشه که اونقدر قدیمیه که آدم شک می کنه اصلا بتونه شلیک کنه یا نه. راستش مشکل بعدی اینجا بود که فرضاً اگه اون مگنوم رو داشت باید چطور این کار رو می کرد؟ فکر کرد مگنوم رو بذاره روی شقیقه ش، اما این مثل جنایتکارایی بود که پلیس می خواد دستگیرشون کنه و هیچ راه فراری ندارن؛ من که جنایتکار نیستم. با انگشتاش یه مگنوم تو دستش درست کرد. مگنوم خیالی رو گذاشت زیر چونه ش، خواست ماشه خیالش رو بچکونه که دید اینجوری میشه مثل آدمایی که همه چیزشون رو از دست دادن، اما من هیچ چیزی رواز دست ندادم. دوباره مگنوم خیالی رو از زیر چونه ش برداشت و سرشو گذاشت رو سینه ش، درست روی قلبش اما دید اینجوری زیاد حرکتش قشنگ نمیشه و بیشتر مثل بزدل ها به نظر میاد؛ نه اینکه یه مرد باشه.
از فکر اسلحه اومد بیرون. فکر کرد بره از بالای پشت بوم بپره، اما اینجوری هم مثل آدمایی به نظر می رسید که از چیزی عصبانی می شن و بدون اینکه فکر بکنن از شدت درموندگی میرن بالای پشت بوم و خودشون رو پرت می کنن پایین. اوووووووه تیغ رو یادش رفته بود. یه مرد معمولا یه تیغ داره همیشه واسه تراشیدن ریشش. پس رفت حموم و تازه یادش اومد که این روزا دیگه کسی با تیغ صورتشو اصلاح نمی کنه، انواع تیغای ژیلت و ماشینای اصلاح براون و فیلیپس دور و بر همه مردا رو پر کرده. اصلا اینجوری بیشتر مثل آدمایی می موند که زنشون قهر کرده و از دوری زنشون و از فشاری که دعوا های خانوادگی بهش وارد کرده رگای دستشو زده. بعدشم اصلا کدوم دست؟ چپ؟ راست؟ یا اصلا هر دوتاش؟ شایدم هیچ کدوم.
تصمیم گرفت دو تا سر یه سیم رو لخت کنه و سرشو بزنه به پریز برق، اما واقعا چه تضمینی بود که برق 220 ولت فورا بکشدش؟
کم کم دوباره داشت افکارشو از دست می داد. تمرکزش داشت به هم می خورد. قدرت فکر کردنشو از دست داده بود و نمی تونست حتی واسه همچین کاری یه تصمیم بگیره. با خودش فکر کرد واقعاً مزخرفه که یه اسلحه داشته باشی و بخوای خودتو بکشی اما نتونی تصمیم بگیری که سر اسلحه رو روی شقیقه ت بذاری یا زیر چونه ت؟ یا اصلا به قلبت شلیک کنی؟
البته اصولا این همون بیماری لاعلاجش بود که این جور مواقع بدجور می رفت رو اعصابش و نمی تونست درست تصمیم بگیره. یعنی در حقیقت اصلا نمی تونست تصمیم بگیره، حالا تصمیم درست به جای خودش یا اصلا افکارش رو از نقطه اول پرت می کردبه یه جای دیگه. با خودش فکر کرد شاید کس دیگه ای هم این بیماری شناخته نشده رو داشته باشده و اون تنها مبتلای یه این بیماری تو دنیا نباشه، بیماری ای که نمی ذاره تو این دنیا حتی بتونی خودتو بکشی. البته خودشم قبول داشت این موضوع تا حدودی به جبر جغرافیایی و روشنفکری هم مربوط میشه اما این دو تا موضوع، مسئله ای نبودن که حل نشن. پس مشکل جای دیگه ایه.
پس رفت و دوباره پای لپ تاپش نشست و این بار به جای اینکه یه فیلم پورنو بذاره، ورد 2010 رو اجرا کرد و شروع کرد نوشتش درباره بیماریش:
انسانها در طول زندگی خود دچار بیماری های و مشکلات جسمی و روحی فراوانی می گردند. انواع مختلف بیماری ها از سرما خوردگی و آنفلوانزا گرفته تا ایدز و ام اس و از افسردگی و اسکیزوفرنی گرفته تا تعارضات شخصیتی و انواع فوبیا ها و هیستری ها، با تحت تأثیر قرار دادن و مختل کردن نظم زندگی روزانه ما انسان ها باعث تلفات در وقت، سرمایه و حتی ضربات و هزینه های جبران ناپذیر اجتماعی و همچنین فردی می گردند، به طوری که شاید هیچگاه و به هیچ طریقی قابل قیاس و یا محاسبه نباشند. اما بیماری هایی نیز هستند که همچون بیماری های روحی با وجود این که طیف گسترده ای رفتارها و کردارهای اجتماعی ما را تحت تأثیر خود قرار می دهند اما کمتر شناخته شده اند و …
مونده بود که اسمشو چی بذاره تا اینکه به یاد فیسبوکش افتاد. متنی رو که نوشته بود رو گذاشت تو فیسبوکش و دوستاش رو تگ کرد. اسم بیماری ناشناخته ش رو گذاشت سندروم 55، چون پنجاه و پنجمین نوتی بود که تو فیسبوک می ذاشت.
باور ندارین، فیسبوکشو چک کنین...
2/7/1390