۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

بی سر و ته ترین های یک زندگی!

وقتی شش سالم بود فکر می کردم وقتی بیست ساله شدم یه مرد بزرگ میشم ولی الآن که سه سال هم از بیست سالگیم گذشته نه مرد شدم و نه بزرگ!

 آرزوهای بی سر و ته!

 وقتی شش سالم بود، دوست داشتم بهم بگن آقای مهندس ولی حالا که وقتی که بهم میگن مهندس احساس می کنم دارن مسخره می کنن! 

انتظارات بی سر و ته!

 وقتی شش سالم بود... دنیا این شکلی نبود... منم اینجوری نبودم... پس چرا منفی در منفی، مثبت نشد؟

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

داستان خری که حاکم مزرعه حیوانات شد!

در روزگاران قدیم دهقان پیر و شریفی در روستایی زندگی می کرد. دهقان پیر یک مزرعه داشت که از پدرش به ارث برده بود و پدر دهقان هم از پدرش و همینطور بگیر، برو تا بالا و مردم هم یادشون نمیومد که خانواده دیگری صاحب اون مزرعه بوده باشه. کلی حیوون هم تو مزرعه داشت ودر کل وضعش بد نبود ولی یک مشکل بزرگ داشت. دهقان پیر همسر مهربونش رو در جوونی از دست داده بود و برای اینکه همسرش رو خیلی دوست داشت دیگه ازدواج نکرده بود. بچه هم نداشت و عمری رو با کار تو همین مزرعه و زندگی با همین حیوون ها گذرونده بود. دهقان پیر ما یک روز با خودش گفت: من که دیگه پیر شدم و از پس کار مزرعه بر نمیام، بهتره برم یک نفر رو بیارم تا کار های مزرعه رو برام انجام بده. بعد با خودش فکر کرد که: نه آدم ها حریص هستن و ممکنه اون نفری که میاد اینجا یه دفعه فکر بالا کشیدن مزرعه به سرش بزنه. بعد گفت: پس چکار کنم؟ آها، اداره مزرعه رو میدم دست همین حیون ها که هم خونشون اینجاست و هم آدم نیستن، تو کار مزرعه هم که همیشه کمکم می کردن و یه تجربه ای هم دارن. با خودش فکر کرد دیگه چه بهتر. حالا اگه یه کم محصول مزرعه کم و یا زیاد شد دیگه برای من پیرمرد چه فرقی می کنه.

بگذریم

یه روز پیر مرد شریف همه حیوون ها رو توی مزرعه جمع کرد و بهشون گفت:  می خوام یکی از شماها رو انتخاب کنم واسه اینکه دستیارم باشه برای اداره کارهای مزرعه. بهتره یکی از خودتون رو انتخاب کنید تا دیگه حرف و حدیثی پشت سرش نباشه. حیوون ها هم گفتن باشه. شورای حیوانات  تشکیل شد و گاو پیر که یار قدیمی پیرمرد و دوست قدیمی اسب بود، بعد از مشورت با اسب شروع به صحبت کرد: دوستان عزیز، من که نمی تونم این کار پردرد سر رو به عهده بگیرم، چون هم کارم تو مزرعه سنگینه و هم سنی از من گذشته و کار اداره مزرعه از من بر نمیاد. اسب عزیز هم همین به همین دلیل ها نمی تونه این کار رو انجام بده. ما دو تا بزرگتر به شما "خر" عزیز رو پیشنهاد می کنیم که هم  جوون تر از ماست و هم با تجربه تر از شما. حیوون باهوشی هم هست(مثل اینکه حیوانات خرها رو خیلی باهوش می دونستن). بقیه حیوون ها هم که خسته و بی حوصله بودن گفتن: حالا که بزرگتر های مزرعه می گن "خر"، پس "خر" انتخاب خوبیه. اسب و گاو رفتن تا به پیر مرد نتیجه شورا رو گزارش بدن  بقیه رفتن و خوابیدن تا فردا صبح پر انرژی تر از همیشه بیدار شن.

فردا خر که بیدار شد دید ای دل غافل! لنگه ظهره که. پس بلند شد و از طویله که بیرون رفت دید گاو و اسب تو سایه درخت نشستن و دارن گل می گن و گل می شنون. خر رفت جلو و گفت:سلام دوستان! چکار می کنید؟ وظایفتون رو انجام دادین؟ اسب گفت: عزیز دلم از صبح تا ظهر کار کردیم و حالا  بعد از نهار داریم استراحت و نشخوار می کنیم تا برای عصر دوباره پر انرژی باشیم. خر گفت: احسن، احسن. بارک ا...، آفرین به دوستان عزیز!

خلاصه کار خر قصه ما این شده بود که هر روز لنگه ظهر بره و از کارهای مزرعه خبر بگیره و ببره بذاره کف دست پیرمرد. یک ماه به همین منوال گذشت و اوضاع خوب بود و پیرمرد هم چون می دید همه راضی هستن زیاد با کسی کار نداشت.

تو ماه دوم بود که خر قصه ما با خودش گفت من دیگه چه جور رئیسی هستم که فقط کارم خبر گرفتنه و کجای دنیا اینجوری ریاست می کنن. بنابر این رفت پیش پیرمرد و ازش خواست که اختیاراتش رو بیشتر کنه، پیرمر دشریف هم که خر رو نماینده بقیه حیوانات می دونست گفت: چه بهتر! و وبرای اینکه خر ناراحت نشه و کار خودش هم سبکتر بشه به خر جان اختیار تام داد.

وقتی خر با یه خرغلت  تو اولین روزی که اختیار تام مزرعه رو رد دست داشت از خواب بیدار شد یه سرو صداهایی شنید. وقتی از طویله بیرون رفت دید که پیرمرد داره اسب رو به گاری می بنده. پرسید:چکار می کنی حاجی؟ پیرمرد هم جواب داد می خوام برم یه سر به دوستان قدیم بزنم که دلم تنگ شده واسشون. خر گفت: استغفرا... حاجی! این حرفا از شما بعیده، دوستای شما رفیق و رفقای شما اگه تا حالا عمرشون رو به شما نداده باشن، یه گوشه مریض افتادن و شما هم اگه برید دیدنشون ممکنه مریض بشین. از اینا گذشته به اسب برای شخم زدن زمین نیاز هست. اسب با تعجب گفت: شخم زدن زمین؟ خر جواب داد: آخه با خودم تصمیم گرفتم برای رفاه بیشتر ساکنین مزرعه یه کم زراعت رو گسترشش بدیم تا بتونیم غذای بیشتری به دست بیاریم. گاو که به تنهایی از پس شخم زدن این همه زمین بر نمیاد. اسب و پیرمرد هم یه کم غرغر کردن و بعد گفتن احتمالا صلاح همینه و بدون هیچ فکر بدی هرکدوم رفتن پی کار خودشون.

خر قصه ما دیگه شده بود همه کاره مزرعه. به این دستور می داد که بیشتر کار کنه، به اون دستور می داد کمتر استراحت کنه و همینطور داشت پیش می رفت تا:

یه روز خر همه رو دور خودش جمع کرد، حتی خروس رو هم فرستاد دنبال پیرمرد . وقتی همه اومدن خر شروع کرد به حرف زدن: دوستان امروز خبر دار شدم که کلاغ های پدرسوخته و گربه های ولگرد فلان فلان شده به محصولات ما دستبرد می زنن. کلاغ ها غلات می دزدن و گربه ها هم تخم مرغ ها رو. باید کاری کرد. باید جلوی این خرابکارها رو گرفت. معلوم نیست این بی پدرها سرشون به کدوم آخور بنده که به همین سادگی می تونن بیان و محصولاتی که اینقدر براش زحمت کشیدیم رو بدزدن؟ بیاین از محصولاتمون در مقابل غارتگرا محافظت کنیم. گفتن چطوری؟ خر گفت: حیوانات قلدر باید کاری کنن که گربه ها و کلاغ ها ازشون بترسن و دیگه سراغ محصولات نیان. اسب و گاو که دو تا حیوون قلدر بودن گفتم ما که کارمون خیلی زیاده و در ضمن گربه ها رو باید با سگ فراری داد نه با اسب و گاو. واسه کلاغ هم تو مزرعه مترسک بذاریم بد نیست. خر گفت: احسنت ...احسنت به شما دوستان عزیز و من پیشنهاد می کنم بیاین به عنوان مترسکی یه تمثال از صاحب اصلی مزرعه یعنی پیرمرد دوست داشتنی خودمون بسازیم و بذاریمش وسط مزرعه.  همه هورا کشیدن و جشن گرفتن. پیرمرد شریف هم خوشحال شد، هم از شادی بقیه و هم از حالی که حیوون ها بهش داده بودن. اونشب دو تا از سگ ها رومامور کردن تا گربه ها رو بترسونن و خر حسابی توجیهشون کرد.

وضع محصولات داشت روز به روز بهتر میشد. دیگه نه کسی از محصولات می دزدید و نه کسی ناراحت بود ولی باز هم اتفاقاتی افتاد:

دوباره خر همه رو جمع کرد ولی دنبال پیرمرد نفرستاد.خر تو جمع گفت: دوستان باز هم متاسفانه خبر های بدی دارم . دیگه کلاغ های پدر سوخته و گربه های فلان فلان شده که معلوم نیست سرشون به کدوم آخور بنده از تمثال پیرمرد و سگ های نگهبان  نمیترسن و باید فکر دیگه ای بکنیم. من امروز شخصا یه گربه رو درحال دزدی گرفتم. وبا اشاره خر یه بچه گربه جلو اومد. خرگفت این گربه خونخوار قصد داشت از تخم مرغ ها بدزده که من سربزنگاه مچش رو گرفتم. همه می دونستن که اون از بچه های گربه همین مزرعه هست که چون خیلی لاغر بود بهش گفته بودن که باید تخم مرغ بخوره تا جون بگیره. خر به سگ ها گفت که بچه گربه رو مجازات کنن. یکی از سگ ها حاضر نشد که اینکار رو بکنه ولی اون یکی...

اونشب پیرمرد تا صبح صدای میو میوی یه گربه رو می شنید که نمی ذاشت پیرمرد بخوابه. میو میویی که مادر بچه گربه سر می داد.

دو روز بعد وقتی حیوون ها برای کار به مزرعه رفتن، اولین چیزی که تجهشون رو جلب کرد تمثال بزرگ خر بود به جای تمثال پیرمرد که به عنوان مترسک توی مزرعه گذاشته بودن، قرار داشت. ولی چیزی که بیشتر از اون توجه رو جلب می کرد حضور چند تا سگ ولگرد تو مزرعه بود. ظهر که شد دوباره سر و کله خر پیدا شد. اومد کنار تمثال خودش ایستاد و همه رو صدا کرد و گفت: دوستان ! چون تمثال پیرمرد برای کلاغ های بی پدر و چهره سگ ها برای گربه های فلان فلان شده که معلوم نیست سرشون به کدوم آخوری بنده، تکراری شده بود تصمیم گرفتم که تمثال خودم رو به جای تمثال پیرمرد بذارم و با این دوستان (به سگ های ولگرد اشاره کرد) هم دیروز قرار گذاشتم که حفاظت ما رو برعهده بگیرن در مقابل دستمزد خیلی کم، یعنی فقط غذا برای خوردن و جای خواب. حیوون ها هم که نمی دونستن چی باید بگن، بدون هیچ صحبتی سر کاراشون رفتن.خر همون شب اعلام کرد که باید من رو "خر خان" صدا کنید و این رو گفت سگ های ولگرد توی مزرعه جار زدن.

اونشب پیرمرد از صدای عوعوی سگ های ولگرد تا صبح تنونست بخوابه.

 از اونروز به بعد همه سعی می کردن تا با سگهای ولگرد مواجه نشن و اگر هم مواجه می شدن چشم و گوششون رو می گرفتن تا نه صدای فحش هایی که سگ های ولگرد موقع بازی با همدیگه به هم می دادن رو بشنون ونه الواتی هاشون رو ببینن. روزهای خوبی نبود ولی چون دیگه دزدی در کار نبود همه خیلاشون راحت بود و پیرمرد هم که مریض شده بود چون سر و صدایی نمی شنید فکر می کرد اوضاع آرومه. تا اینکه یه روز یکی از این سگ های ولگرد که اونروز معلوم نبود چرا تو حال طبیعی خودش نبوده(البته اونها هیچوقت طبیعی نبودن) یه جوجه رو گاز گرفت و جوجه کوچولو هم از شدت خونریزی مرد (به همین سادگی). توی مزرعه غوغایی بلند شدو خر همه رو دور خودش جمع کرد و گفت کشتن جوجه کوچولو کار یکی از همین گربه های فلان فلان شده ای بوده که معلوم نیست سرشون به کدوم آخور بنده که یه دفعه یه جوجه بلند شد و پر خونی جوجه کوچولو رو بلند کرد و گفت: خرخودتی عمو خر خان! همه می دونن که گربه نمی تونه سرش رو بکنه تو آخور و اون خر ها هستند که همیشه سرشون به یه آخور بنده. درضمن همه دیدن که کی دوست من رو کشت. یکی از همین سگ ها بود. یه دفعه همه جا شلوغ شد و همه حیوون ها شروع به اعتراض کردن. خر هم که دید اوضاع خیلی داره قمر در عقرب میشه به سگ ها یه اشاره کوچولو(طوری که کسی متوجه نشه) کرد و خودش درحالیکه با اسب و گاو رو به صحبت گرفته بود و انا رو از طویله بیرون می برد، از طویله بیرون رفت.

صبح روز بعد وقتی پیرمرد که یه کم حالش بهتر شده بود اومد و در طویله رو باز کرد، دید که قیامتیه. کلی گربه و مرغ و خروس و جوجه تو طویله مردن. یکی از جوجه ها هنوز زنده بود و پیرمرد تا جوجه زخمی رو دید برداشتش و برگشت به اتاقش تا از جوجه مراقبت کنه. وقتی جوجه یه ک سر حال اومد پیرمرد ازش پرسید که چی شده و جوجه هم از سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد.پیر مرد هم که خیلی عصبانی شده بود عصاش رو برداشت تا بره حق سگ ها و خر رو کف دستشون بذاره ، اما تا خواست از در بیرون بره دید خر با چند تا سگ گنده دم در وایستاده. از قرار معلوم موش هایی که تو خونه پیرمرد بودن گزارش احوالات پیرمرد رو واسه خرخان می بردن. پیرمرد وقتی خر رو دیدازش پرسید که چی شده ولی خر دوباره یه اشاره به سگ ها کرد و اونا هم با غرش و عوعو کردن پیرمرد رو عقب فرستادن و خر با یه جفتک پیرمرد شریف و بیچاره و انداخت تو خونه و در رو هم روش فقل کرد.

از اونروز به بعد خر خان دیگه نایب صاحب مزرعه نبود بلکه شده بود حاکم بلا منازع مزرعه. نه کسی می تونست بهش چیزی بگه و نه کسی می تونست کاری بکنه. اسب و گاو هم که زورشون به اون همه سگ ولگرد نمی رسید. همه با خودشون فکر می کردن حالا که پیرمرد نتونست کاری بکنه دیگه از ما چه کاری بر میاد؟ پیرمرد هم با خودش فکر می کرد ایکاش اداره مزرعه رو دست حیوون عاقل تری می سپردم ولی بعد با خودش گفت اونجوری ممکن بود بدتر بشه و اون خیلی بلا های دیگه ای سر ماها بیاره. و این اوضاع همینطور ادامه داشت تا اینکه...

یه اتفاق افتاد...

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

آقای فیلتر شکن! گلایه های بنفشم را به که بگویم؟

خدمت دوست عزیز و ارزشی جناب آقای فیلتر شکن:
سلام علیکم
دوست عزیز از شما گله ای چند دارم که دلم خون است از وضع موجود و نمی دانم گلایه های بنفشم را باید به که بگویم؟

دوست عزیز و ارزشی
نمی دانم چرا چند شبی است که وظیفه خطیرتان را به خوبی و به نحو احسن انجام نمی دهید؟ آیا شما نمی دانید عهده دار چه کار عظیمی شده اید؟ آیا نمی دانید که چشم امید جوانانی چند به این کار شما بسته است؟ آیا نمی دانید با ما چه ها که نمی کنند؟  آیا این انصاف است؟


فیلتر شکن عزیز
چه اتفاقی افتاده که چند شبی است که دیگ فیلتر ها را به خوبی قبل و به راحتی آب خوردن نمی شکانید. ارتباطتان با سرورتان پشت سر هم قطع می شود و ما مجبور می شویم یک صفحه را چند بار بارگذاری مجدد نماییم تا محتویاتش قابل رویت شود. اشکال از شماست یا جبهه فیلترینگ خیلی پر زور شده است؟ نکند شما هم خودتان را فروخته اید؟ یا چند وقت دیگر باید از رسانه های موافق دیکتاتوری اعترافات شما را بشنویم؟

آقای فیلتر شکن
شما را آقا فرض می کنم تا با شما راحت تر سخن بگویم. آقای محترم می دانید شب هایی که شما به درستی کار نمی کنید چقدر بر ما سخت می گذرد؟ می دانید وقتی شما کارتان را به درستی انجام نمی دهید ما باید برای گذراندن اوقات دست به چه کارهایی بزنیم؟ 

دوست چینی من
چون اکثر همکاران شما چینی هستند شما را هم هموطن آنها فرض می کنم. دوستی می گفت سال های سال روی پاکت ساندیس ها نوشتند "از اینجا باز شود" ولی کسی از آنجا باز نکرد، می دانید چرا؟ چون از آنجا باز کردن همیشه زحمت داشت و مردم برای اینکه زحمتشان نشود از آنجا باز نکردند ولی کارخانجات ساندیس سازی همچنان بر درست کردن زحمت برای مردم پافشاری کردند. هدفم از نقل این داستان این بود که در کشور ما همه خدمت به مردم به زحمت انداختن آنهاست یعنی هر خدمتی که از آن صحبت می شود برای مردم فقط زحمت و دردسر اضافه است. از تلوزیون گرفته که حتی صحنه های گل در فینال جام جهانی یا صحنه های اهدای جام را به دلیل داشتن "صحنه" که دیده شدن آن از صدا و سیما میلی(ملی سابق) ممکن است باعث لرزانده شدن ستون های عرش شود را به مسخره ترین نحو سانسور می شوند تا بحث توان و فرکانس بالای امواج مایکروویو و ماهواره که چه در معرض این امواج باشی و چه در معرض امواج پارازیتی که بر روی آنها انداخته می شود همه و همه فقط و فقط زحمت است برای مردم.

فیلتر شکن جان
خودت دیدی که تنها امیدی که برای دور نماندن از جهان به ذهن مردم ما می رسد استفاده از اینترنت معروف خودمان است که معرف حضورتان هستند و خودتان در زمینه ایشان برای خودتان یک اوستا تشریف دارید که ما باید هنوز پیش شما تلمذ کنیم. اما دردسر و زحمت آقاین خدمتگزار اینجا هم گریبان مردم بیچاره ما را گرفته و این فیلتریگ دسترسی ما را به آنچه می خواهیم و نمی خواهیم بسیار محدود کرده است. به قول خود آقایان خدمتگزار روزانه بین 150 تا 200 سایت فیلتر می شوند که خود نشان دهنده عمق فاجعه برای شما که خودتان متخصص این زمینه هستید و در آن سر رشته دارید، می باشد. حالا که اینطور است چرا شما که قصدتان از خدمت مثل آقایان خدمت با زحمت نیست، باز ما را به زحمت می اندازید؟

ابزار دست ما در باز کردن صفحات اینترنت
شما که قصدتان از بوجود آمدن، مبارزه با "مبارزه با گردش آزاد اطلاعات" بوده دیگر چرا؟ شما که خودتان اهل کشور پهناور چشم بادامی ها هستید که توانستید المپیک را با آن ابهت و زیبایی به نحو احسن برگزار کنید دیگر چرا ادای جنس های بنجل وطنتان را در می آورید؟ آیا خبری از جنبش بنفش ضد فیلترینگ که هرشب در فیسبوک علیه دست اندر کاران فیلترینگ دع می کنن که خدا به زمین گرمشان بزند، دارید؟ فیسبوکی که به ضرب و و زور آن را با مساعدت نصفه و نیمه شما بازش می کنیم. می دانی چقدر مسخره است که برای نوشتن 140 کاراکتر در توئیتر باید زست به دامن شما بشویم؟

عصای دستم
جالبی روزگار ما این است که ریش داران بی ریشه به ریش نداشته بی ریشان با ریشه می خندند و با عقل ناقص خودشان فکر می کنند که کار مردم ما را یکسره کرده اند، که اگر شما هم مساعدت نکنی فقط و فقط آب به آسیاب دیکتاتورها ریخته ای.

گلم 
ما هم به نوبه خودمان قول می دهیم که زیاد شما را اذیت نکنیم. قول می دهیم از شما سوءاستفاده و استفاده ابزاری نکنیم. قول می دهیم که اگر خواستیم سایت "پورنو" باز کنیم حتما 18 سالمان تمام شده باشد. شما هم بیا و مردی کن و دست ما را در پوست گردو قرار نده که صد در دنیا و هزار در آخرت خیرش را ببینی.

کلام آخرم اینکه 
آزادی اندیشه با فیلترینگ نمیشه
و
خداوند جنبش بنفش ضد فیلترینگ را از گزند دیکتاتور ها محفوظ بدارد.
و
مرگ بر فیلترینگ
و
دیگر زیاده عرضی نیست.

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

مسابقه پرتاب کفش به تمثال منافقین

به منظور ادامه سنت حسنه پرتاب لنگه کفش به سوی منافقین و اختلاف پراکنان و همچنین در ادامه مسابقه پرتاب کفش به تمثال جرج بوش که سال گذشته برگزار شد، بسیج و سپاه زاپاسداران  به صورت مشترک برگزار می کنند:

"مسابقه پرتاب کفش به تمثال کروبی، موسوی و خاتمی"

شرایط:
  • شرکت برای عموم آزاد است
  • داشتن کارت عضویت بسیج(خب همه عموم کارت بسیج دارن دیگه)
  • داشتن چفیه
  • داشتن ریش
  • هراه داشتن عکاس حرفه ای برای ثبت لحظات(ترجیحا از خبرگزاری های فارس و رجا یا روزنامه کیهان)
جوایز:
  1. نفر اول یک عدد تمثال طلایی ا.ن ببخشید رئیس جمهور مردمی و مهر ورز جناب دکتر احمدی نژاد
  2. نفر دوم یک عدد چفیه ضد حریق
  3. نفر سوم به اندازه مصرف یک سال اسپری فلفل رایگان
تذکر مهم:
  • به انداختن عمامه کروبی و خاتمی به علت ساده بودن امتیاز تعلق نخواهد گرفت.
  • در صورت زدن خود آقایان مورد نظر امتیازات شما دوبرابر محسوب خواهد شد.

در پایان مراسم تمثال ها به آتش کشیده خواهند شد تا درس عبرتی برای توطئه گران باشد.

تاریخ :
13 آبان 1388



۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

چشمان نظاره گر

آیا تو هم آنچه را که من می بینم، می بینی؟
حقیقت جرم است و از روی اعتماد سکوت می کنی
آیا تو هم آنچه را که می شنوم، می شنوی؟
درب ها با صدای بلند بسته می شوند
تصوراتت را محدود می کنند و تو را در جایی که باید باشی نگه می دارند
آیا تو هم آنچه را که من حس می کنم، حس می کنی؟
یک اندوه تلخ و ناخوشایند
چه کسی تصمیم می گیرد که تو چه بگویی؟
آیا آنچه را که من می پذیرم، تو هم می پذیری؟
حرف آخر تحمل کردن است،
پسروی به جای پیشرفت به نظرم مضحک می آید.
آیا تو هم از آنچه می ترسم، می ترسی؟
از یک زندگی صحیح!
آنچه برای توحقیقت دارد برای من دروغی بیش نیست.
آیا آنچه را که من انتخاب می کنم، تو هم انتخاب می کنی؟
انتخاب های بیشتر؟
انرژی از هر دو قطب مثبت ومنفی سرچشمه می گیرد
آیا تو هم به آنچه من نیاز دارم، نیازمندی؟
مرزها برداشته شده اند
هرکس باید به درون خویش نگاهی بیاندازد
آیا تو هم به آنچه من اعتماد دارم، اعتماد داری؟
به من، خودم و من؟
با نفوذ در پرده دود، از میان خودپسندی می نگرم
آیا تو هم آنچه را من می دانم، می دانی؟
در مورد ثروت و دارایی های بی پایانت
سکوت تو فقط برای شنیدن صدای خودت است
آیا تو هم آنچه را من می خواهم، می خواهی؟
هیچ چیز نخواه
من تشنه استقلال هستم
در فکر محیط حلقه آزادی ...





برداشتی آزاد از ترانه چشمان نظاره گر، کاری از گروه متالیکا
Eye Of The Beholder_Metallica_1988

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

خطاب به مسئولین محترم مخابرات و تمام دست اندر کاران فیلتریزاسیون

مسئولین محترم مخابرات و تمام دست اندر کاران فیلتریزاسیون:
بایت بایت فحش های مرا به عنوان یک کاربر اینترنت که به سوی شما، خواهر، مادر، عمه ، خاله و مادر بزرگ شما سند می شود را پذیرا باشید.
امیدوارم شما و همه محدودیت ها و فیلتر هایتان از صفحه اینترنت و روزگار دلیت شوید، انشالله!
خداوند ویروس ها، کرم ها، تروجان ها و تمامی نرم افزار ها و سایر کدهای مخرب را در سرورهای شما قرار دهد.
باشد که هدایت شوید.
( عمرا باشید که اگه هدایت شدنی بودید که تا حالا شده بودید ولی چه کنم که دلم نازک است و خوش به انذار و تبشیر)

اعدام از زاویه دید من(ما هوشیار باشیم تا نه احسانی رو از دست بدیم و نه بهنودی رو)

برام جالبه که دوستان وقتی مخالف چیزی هستن ، حتی نمی دونن چطور باید مخالفت کنن.
من مخالف اعدام به صورت کلی نیستم ولی اعدام به صورتی که در کشور ما انجام میشه در حقیقت یه نوع وحشیگری و ترویج خشونت می دونم و یه نوع دهن کجی به انسانیت
درسته خون با خون پاک نمی شه
دوستی یه جا نوشته بود:
فقط یه نکته هست که شاید اعدام برا کسانی که قتل های پی در پی انجام دادن یا کسانی که بعد از یک بار بخشیده شدن دوباره مرتکب قتل شده اند حکم اعدام قابل فهمه.
من می گم حاضری نفر دوم باشی که کشته می شی یا اون نفر دوم از عزیزانت باشه؟
یه عده از زجر دادن قاتل به جای اعدام نوشته بودن تا مثل سگ تا آخر عمرش احساس پشیمونی بکنه.
نوشتم:
اونایی که می گن باید بره یه جایی که زجر بکشه حاضر بودن به عنوان یه قاضی بهنود رو مثلا به سیبری برای کار با اعمال شاقه بفرستن؟
این عدالت شماست؟
از کجا می خواین بفهمین که اون همون اندازه که لازم داره زجر می کشه؟
جالبه : زجرکش بکشه!
یه سوال:
اگه حبس زجر بیشتری از اعدام داره پس چرا به یک جانی آدم کش لطف میشه و مجازاتی که زجر کمتری داره(اعدام) بهش داده میشه؟
مگه نمی گیم اشد مجازات؟
این حرف مثل اینه که بگیم داریم به شما لطف می کنیم که اعدامتون می کنیم و به حبس محکوم نمی شید!

شاید هم دستگاه زجرسنج اختراع شده و من نمی دونم یا کسانی که تا حالا اعدام شدن گفتن که زجر اعدام کمتر از حبسه!
دوستی گفته بود کشتن به هر صورت بده:
اگه کشتن بده پس چرا تو جنگ و برای دفاع از خودت و کشورت کسی رو بکشی بد نیست؟
دوست دیگه ای گفته بود این کار رو حتی اگه در مورد یکی از سران حکومتی که با عنوان مرتیکه جلاد ازش نام برده بود انجام بدی با اون یکی هستس و اصلا چه فرقی با اون داری؟
من نوشتم:
تو کار مرتیکه جلاد رو انجام می دی؟
یعنی خودت رو جلاد می بینی و اون رو بی گناه؟
اون بی گناه رو کشته ولی تو چی؟
این قیاس تو در باره آدمهاست ولی مسئله مهم اینجا جایگاه و اعمال آدمهاست.

قصاص یعنی مجازات بدنی به همون اندازه
مثلا اگه یکی انگشت شما رو قطع کرد، شما می تونید انگشتش رو قطع کنید ولی اگه این کار شما باعث بشه حتی یک قطره خون اضافه از طرف بره اونجا شما هستید که می تونید مورد قصاص واقع بشید.
اینه دلیل مخالفت من با اعدام اونم به این صورت چون قصاص خیلی حساسه و نمی شه روش زیاد مانور داد.
در حقیقت قانون قصاص برای پیشگیری از جرم هست یعنی هر بلایی سر یک نفر دیگه بیاری اون هم حق داره سر تو بیاره ولی اعدام دیشب اینطور نبود پس قصاص نبود بلکه ظلم به انسانی بود که جرمی مرتکب شده بود .
تنبیهی بزرگتر از جرمی که به وقوع پیوسته.

راستش با این نظراتی که جاهای مختلف خوندم و احساساتگرایی که دیدم ، به نظرم اومد خیلی از این دوستان که این حرف ها رو می زنن اگه جای اولیای دم بودن صندلی رو می کشیدن که احساس کور انتقامشون ارضا بشه.
خیلی راحت تحت تاثیر احساساتشون قرار می گیرن. مثلا اگه تو سایت ها از مقتول(احسان) و پدر ومادر زجر کشیده اون (به هر حال اونها هم پسرشون رو از دست دادن و چقدر خوب می شد اگه نشون می دادن چقدر انسان می تونه بزرگوار باشه) یک چهره انسانی ارائه می شد و می گفتن که ج.ا با عقب انداختن حکم اعدام مانع اجرای عدالت می شه ، دیشب همه جلوی اوین جمع می شدن و می خواستن تنهایی قاتل رو به سزای عملش برسونن و صندلی از زیر پای بهنود بکشن.

خدای من چه لحظات سنگین و درد آوری بود.
چقدر از این متنفرم که از ماجرای تلخ زندگی کوتاه بهنود داره استفاده سیاسی و ابزاری می شه تا یه عده به مقاصدشون برسن و یه عده عقده هاشون رو خالی کنن.

ما هوشیار باشیم تا نه احسانی رو از دست بدیم و نه بهنودی رو.
خدایشان بیامرزد.

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

امروز شنبه ای دیگر است!

دیشب وقتی که هنوز جمعه بود پدرم گفت:
پسرم شنبه ها روح انسان از شادی لبریز می شود و انشا الله به خاطر شادی هایمان گوش شیطان فردا کراست.
گفتم:
چطور پدر؟ وقتی انسان مثل سگ شنبه شروع به سگدو زدن پی زندگی می کند و شاید هم خراست؟
 که شنبه ، اولین روز هفته ای پر از غم خودش را به خریت بزند  که شاید، شاید این هفته، هفته آخر است
که غم مال ماست و هفته بعد دیگر هیچ غمی نداریم. من می دانم که پدر بیچاره ام همیشه بر این باور است:
که این شنبه هم روز خداست و انسان مومن باید بداند که شادی عمر ما همان جستجوی زندگی بهتر است!
ولی چه کاری از من بر می آید وقتی همیشه اینطور حس می کنم که شنبه فقط یک روز نجس و تر است،
که وقتی با انگشتانم لمسش می کنم لجن زندگی به انگستانم می چسبد و این حس برایم از هر حسی بدتر است.
نمی توانم از نردبان طلایی شانسم بالا بروم، تا بوده همین بوده و من می دانم که این نردبان از ته به سر است.
صبح شنبه و ساعات کثیف شروع هفته و می دانم که این هفته هم نسیم همان ترانه بد آهنگ همیشگی را از بر است.
خب، چه می شود کرد؟
در حقیقت حتی پدرم با تمام تعصباتش هم می تواند ببیند که این شنبه تکراری پر از حماقت اگر شبیه هیچکدام از این
 توصیفات که نباشد، حداقل، مثل همه شنبه ها، شروع یک هفته پر دردسر است!
نه کم و نه زیاد! امروز شنبه، روز قبل از یکشنبه فقط و فقط یک شنبه ای دیگر است.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

خوب، بد، زشت

آنچه این روزها مشهود بود، آب نبات چوبی دین بود که برادران بسیجی با لذت میلیسیدند!
اینها احساس میکردند ثواب میکنند و در راه دین گام برمیدارند
مثل علم برداشتن، مثل سینه زدن، مثل آش نذری دادن مثل خیلی ثوابهای دیگر
اما درست که نگاه میکردی
در میان همین بسیجیها چند دسته آدم میدیدید:


دسته اول کسانی که برای پول و به اسم دین میزدند و لت و پار میکردند، اگر نمیزدند در پرداخت اقساط وامهایشان میماندند، پس میزدند برای سیر کردن شکم زن و بچه! اینها همانها بودند که دوستانشان را به جلو هل میدادند


دسته دوم الف، همانهایی که آب نبات دین را میلیسیدند، و آمده بودند تا اسلام را نجات دهند، اما نمیدانستند چطور نباید زد اما همچنان اسلام را نجات داد! گاه میدیدم که بر سر دوستانشان که کم هم نبودند فریاد میزدند: "نزنید"، شاید نمیدانستند باتومی که در دست داشتند برای حفظ اسلام کمی زمخت است و کاری جز زدن با آن نمیتوان انجام داد!

دسته دوم ب اینها هم آب نبات دین را میلیسیدند، اما باورشان داده بودند که تنها راه حفظ اسلام زدن است، پس میزدند در راه دین، میزدند چون ایمانشان داده بودند هر که ازما نیست، نیست باد! چون ذهنشان گنجایش شنیدن حرف مخالف را نداشت! چون تمام ذهنشان را وقف منبرها کرده بودند

دسته سوم، آنها که همه بدبختیها و نداریهایشان را از چشم مردمان بالای شهر میدیدند، همانها که دهانشان که باز میشد میفهمیدی معلوم نیست از کجا آمدهاند که همه را جز خودشان شمال شهری حساب میکردند

دسته چهارم، آنها که فکر میکردند باید انتقام بگیرند! به دنبال توهمی که حاجیها در ذهنشان انداخته بودند که اینها بسیجیها را کشتند! اینها جوانی را آتش زدند و...

دسته پنجم، آنها که باید میزدند تا سرکارشان بمانند! به همین سادگی

دسته ششم، آنها که به هواداران موسوی میگفتند چرا شما متحد نیستید؟ چرا متفرق میشوید؟ و اندکی بعد میدیدی وحشیها را برای حمله به مردم سازماندهی و هدایت میکنند! نمیدانم اسمشان نفوذی است، خائن؟ یا شاید هم اسکول!

دسته هفتم، آنها که از زدن لذت میبردند، و خودشان هم باورشان نمیشد روزی بابت زدن مردم شرور محسوب شده و بازداشت شده بودند و امروز در هیات بسیج و با ثواب مضاعف باید مردم را میزدند تا دوباره بازداشت نشوند

اما سه دسته دیگر هم باقی ماندند که بیانصافی و متعصابه است که از آنها نامی برده نشود!

دسته هشتم، آنهایی که بسیج را فقط برای اردوها و بلیطهای رایگان استخر و کسر خدمت دوست داشتند و این روزها ترجیح میدادند حوالی این خیابانها پیدایشان نشود!

دسته نهم، بسیجیهایی که مثل همه مردم به بیعدالتی معترض بودند و نگران لوث شدن دینشان، واقعا من اینها را دیدم که با مردم بودند، و میگفتند اسلام ما این نیست!

دسته دهم، بسیجیهایی که بیش از بسیاری از این مدعیان در زمان جنگ از خود مایه گذاشتند و بدون کمترین توقعی آن را بعد از جنگ رها کردند، آنها آنچه را که امروز به نام بسیج شناخته میشود بیگانه میدانند و دکانی برای بعضیها

منبع:

http://grayell.blogspot.com/2009/08/blog-post_20.htm