۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

من دم کنده شده یک مارمولکم!!!!!

گفتم چرا ولی نمی دونستم که دعوا سر همین چرای لعنتیه.

دعوا سر همینه که چرا عین دم کنده شده مارمولک اونقدر تکون می خورم و تقلا می کنم تا خود مارمولک که به نظر از جنس خودم بوده بتونه در بره. اون دمشو فدا می کنه و من از اینکه دم مارمولک هستم و جونشو نجات میدم خوشحالم ولی چه فایده که چند روز دیگه مارمولک یه دم جدید در میاره و کی دم قدیمی مارمولک یادشه؟ یه تلاش بیهوده، یه تقلای بی فایده....

اصلا بود و نبود و زندگی و مرگ یه مارمولک کوچولو مگه چقدر با هم فرق می کنه؟ اصلا چرا باید دم مارمولک ها کنده بشه و بیفته و شروع کنه به تقلای بیهوده تا مارمولک بتونه فرار کنه؟ مگه نه اینکه سالانه هزاران و شاید هم میلیونها مارمولک به دنیا میان و می میرن؟ حالا یکی دو تا اینور اونور چه فرقی می کنه؟

در حقیقت دشمن مارمولک اگه دشمن باشه گول این حیل مارمولکو نمی خوره. مثلا اگه تو بخوای یه مارمولکو له کنی و مارمولک دمشو بکنه تا توجه تو رو جلب کنه، تو دیگه نمیری طرف مارمولک؟ یعنی واقعا اینقدر خنگ و بی عرضه ای که یه همچین چیزی گولت بزنه؟ پس واقعا فلسفه کنده شدن دم مارمولک چیه؟

در حقیقت فلسفه وجود "دم مارمولک صفتی" و آدمای "دم مارمولک صفت" همین یه مورد بیشتر نیست: خودتو به خاطر اونچه دوست داری فدا کن. اونم بدون هیچ فایده برای خودت. اینکه این کار برای حفظ جون مارمولک ضروریه رو بهوونه قرار می دیم واسه اینکه کار و تلاش بیهوده خودمون رو مهم جلوه بدیم.

سالهای ساله که خیلی ها از همین دم مارمولک صفتی ما استفاده می کنن. منظورم بحث سیاسی نیست. منظورم همین زندگی عادی و روزمره همه ماهاست. یکی که فکر می کنی باهات هست و از یه بدن و از یه جنس و از یه گوشت و پوست و خون هستین، یه روز که به یه مشکل بر می خوره فورا در اولین فرصت تو رو رها می کنه و و تو جلوی اون مشکل شروع می کنی به رقصیدن و از بین میری تا اون مشکل رو شاید و بازم میگم شاید کمی کند کرده باشی و به اون مارمولک فرصت فرار و دور شدن از مشکلش رو بدی، بدون اینکه واسه خودت چیزی بمونه و وقتی داری آخرین تقلاهاتو می کنی و در عین ناراحتی و درد، احساس خوبی داری.

اصلا فکر کردی چرا اون مارمولک اول تو رو رها میکنه؟ چرا سرش یا دست و پاهاشو ول نمی کنه که بره؟ جواب سوال خیلی سادست: دمش یعنی من و تو بی ارزش ترین چیزش بودیم در حالی که فکر می کردیم ما هم جزو همون بدن هستیم ولی مارمولک تو یه چشم بهم زدن من و تو رو انداخت جلوی دشمنش.

حالا اون مارمولک کو؟ احتمالا یه دم تازه درآورده و اون بدبختی که دم تازه مارمولکه چقدر خوشحاله که با یکی مثل مارمولک از یه جنسه ولی ایکاش من و تو که دمهای قبلی همین مارمولک بودیم می تونستیم بهش بگیم و این تجربه خودمون رو در اختیارش بذاریم که وقتی ولت کرد تازه می فهمی چه راه اشتباهی رو انتخاب کرده در دم مارمولک شدن.

از این آدمای مارمولک صفت خیلی زیاد داریم. شاید بیشتر ازتمام مارمولک های واقعی دنیا، اما چیزی که باید من و تو رو نگران کنه اینه که تعداد دمهای مارمولک ها و کسانی که استعدادشو دارن که دم مارمولک بشن خیلی خیلی بیشتر از تعداد خود مارمولک هاست. آدمای مارمولک صفت و جاه طلب که دیگران رو زیر پاهاشون له می کنن همیشه وجود داشتن ولی مشکل اصلی من و تو هستیم که عاشق مارمولک ها هستیم و اجازه می دیم به راحتی ما رو وسیله فرار خودشون بکنن و از ما استفاده کنن واسه هر خواسته ای که دارن.

این تجربه من و دوستم به عنوان دمهای قطع شده مارمولکه: عاشق و دنباله رو مارمولک ها نباشید دوستان چون اگه اونه مارمولک باشن حتما شما رو حتی اگه به دلیل اینکه تکراری شدین، به بهانه حضور دشمن قطع می کنن و حتما لازم نیست واقعا دشمنی حاضر باشه. چون حضور دشمن جایی هستش که شما به درد مارمولک می خورید البته واسه چند لحظه. دوست مارمولک ها نباشیم.

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

پشه را با دست راست بگيريد...

امشب دلم گرفته است از تلاش پشه اي كه جذب گرماي بدنم و نور موبايلم ميشود و نمي ترسد از اينكه من به جرم مزاحمت و بر هم زدن خلوتم جانش را بگيرم و نمي دانم چرا سعي مي كنم با دست چپم در هوا پشه را قاپ بزنم.
من كه راست دست هستم و دست چپم در مقابل دست راستم هيچ نيست و اون همان تلاش بيهوده مبارزه با حس زندگي است ومن در اين راه بسيار كند حركت مي كنم و انگار اين كمك بزرگيست به پشه قهرمان
دلم گرفته است از گربه اي كه امشب ديدم
گربه سياه و سپيدي كه براي سير كردن شكمش پلاستيك سياه آشغال هاي زندگي ما را كه انگار ماموران شهرداري يادشان رفته ساعت نه شب برش دارند را پاره مي كند و با اينكه صداي پاي من را مي شنود اصلا از حضورم پريشان نيست و فقط در يك قدمي سرش را از كيسه در مي آورد و به من خيره ميشود بي هيچ حس تشويش
شايد هم نگراني اش را بروز نمي دهد از ترس از دست دادن غذا
چه گربه اهل ريسكي
شايد هم حضور انسان برايش عادي شده است
همان لحظه صداي يك ماشين را از پشتم مي شنوم و نور چراغ هايش به چشمان گربه مي افتد و من مي بينم كه واقعا برق مي زنند
گربه نگاهش را از من بر مي دارد و حواسش پرت مي شود به حركت ماشين اما من همچنان خيره مانده ام به گربه و در ذهنم مرور مي كنم كه چطور مي شود كه يك گربه از من انسان نترسد در حاليكه مي توانم به رسم گربه آزاري يك لگد جانانه به او بزنم و قاه قاه بخندم و خشنود باشم از اينكه با گربه اي مواجه شدم كه با فاصله گرفتن از سرشتش به من فرصت يك تفريح مجاني را داد
دلم گرفته است از مارمولكي كه سه شنبه روي ديوار سيماني پادگان مي خزيد و بالا مي رفت تا بعد از شب سرد خودش را توي نور آفتاب گرم كند
خب همه مارمولك ها خون سرد هستند و اين يكي هم مستثني نيست
همين طور كه مارمولك از ديوار بالا مي رفت داشتم با خودم فكر مي كردم كه آيا او معني سيم خار دار را مي فهمد؟
معني اسارت را چطور؟
و اين تضاد را كه ديواري كه او را به آفتاب زندگي بخش مي رساند براي من و امثال من نماد جداييست از زندگي قبلمان
نمي دانم آيا مارمولك هم به من نگاه ميكرد؟
شايد اگر نزديك ديوار بودم كفشم را در مي آوردم تا مارمولك را با آن له كنم به رسم انسان بودن و وقت گذراني
چه جالب است كه ميشود نواده دايناسور ها را با يك لنگه كفش له كرد
مثل مبارزه براي برتري
براي شكست نخوردن
مبارزه اراده ها
مثل مبارزه تاريخي محمد علي كلي و جو فريزر
مبارزه براي بقا
من قويترم و مارمولك را له مي كنم
پوووووف
چقدر دلم براي كيبردم و تايپ كردن با آن تنگ شده است...

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

همچنان مرا میلیست با نوشتن...

میلیست من را با نوشتن واقعیت ساده اما سخت مشغول است افکارم به مجاز که اینچنین در تقابل فزاینده اندیشه احوالاتم و آرزوهایم مانده

و در اوج ملال افکارم سخت پیشه کردم انسانیت را که به رسم یادگار بماند جوانه احساس تا بشنود از دل ندای تپش زندگی ای دوباره و گوش هایمان را پر کند از حس زندگی

پیچیده ستمی مشکین فام بر بلندای قامت زیبایی که همواره تحسینش می کردیم به شادی و تشبیهش می کردیم به نور بر آسمان زندگی که هر آنچه از کدورت سیاهی بر زیبایی نشیند نزداید از سرخی فضائل خونی که بر این راه ریخته شده

روز که بر پنجره ها دل ها پرده ها آویختند تا نتوان دید از دریچه احساسش زیبایی را و لمس نتوان کرد شکوه و عظمتش را که خم گشت پشت تفکراتش در مقابل تعلقاتمان

پرنده کوچکی که به سرعت می گریزد از رویارویی نسیم معادلات هندسه روح را چه به تندباد جدل افکار منفی باف نهان در جهان خیالم که سالهاست می گذرد از ورای ذهنم؟

خورشیدیست نهان در آرامشم که تاریک بود آن آرامش و تاریکی چه آرام خفته است بر پهنه دشت آشنایی ستاره ها که تعدادشان فزون تر از گام های گسسته و لرزان روشناییست که بسان نور چراغی می ماند در افق سرد

و من از غبار سرد زندگی ملال آور که رنگ هایش را به لمس لحظه هایم می بازد و پایداری اش با صبح وهم آلود زمان با برجاست می نگرم به جای جای سرزمین لطافت ها که سخت می توانم باور کنم که این همان خطوط پوسیده زمان است بر چهره آیینه پیر

و اینسان بارها فریاد کردم که انسانم و یکبار جواب نشنیدم که باشد دلخوش شوم به تنهایی سایه های جوانمردانه قلمم و این چه سرنوشت شومیست بر گودال عمیق سخاوت کاغذ

اما با تمام این احوال و تمام این اوصاف همچنان مرا میلیست با نوشتن...

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

اقدامات اساسی در اعدامات سیاسی

یکی از خبرهای داغ چند روز اخیر بدون شک محکوم شدن دو نفر از متهمان پرونده کهریزک بود. این دو نفر به جرم ضرب و حرج منجر به فوت(همون قتل خودمون) چند نفر از دستگیر شدگان وقایع بعد از انتخابات سال گذشته بود که بدون شک شاخص ترین قربانی این ماجرا همون محسن روح الامینی بود که پدرش در دستگاه حکومتی نفوذی داشت و شخص رهبر بهش تسلیت گفت. تقریبا میشه گفت که برگزاری این دادگاه و متهم شدن این دو نفر به اعدام از ترکش های انفجار این خبر هست که فرزند یکی از مسئولین سابق هم در زندان کشته شد وگرنه احتمالا مثل دادگاه متهمین قضایای کوی دانشگاه سر و ته این قضیه رو هم به راحتی توسط حکومت هم آورده میشد. گرچه سناریو همون هست ولی چون اتفاقات بزرگتری افتاد نیاز به تنبیهات بزرگتری هم خواهد بود.

از خود خبر که بگذریم، اولین چیزی که به نظرم جالب رسید صفحه اول روزنامه جام جم بود. محکوم شدن دو نفر از متهمین به اعدام تیتر اول روزنامه بود که به طرز جالبی تیر اول روزنامه محسوب نمیشد. یعنی این تیتر با فونت بزرگ نوشته شده بود ولی چیزی مه بیشتر توجه رو تو این صفحه جلب می کرد بیشتر تیتر دوم روزنامه، یعنی پرسش و پاسخ های وزرا بود که به همراه عکس بزرگش بیشترخودنمایی می کرد. البته این صفحه آرایی و لی اوت همیشگی و روتین روزنامه بود ولی با توجه به عمق مطالب به نوعی باعث میشد تیتر اول کمتر جلب توجه کنه. در حقیقت اگه کسی به مطلب تیتر اول علاقه مند نمی بود یا جریانش رو دنبال نکرده بود کمتر توجهش به اون جلب میشد و انگار نه انگار که موضوع به این مهمی هم روی صفحه اول هست.

موضوع دوم بحث خود اعدام هاست. آیا چاقوواقعا دسته خودش رو می بره؟ آیا واقعا اعدامی انجام میشه؟ اگه کسی اعدام بشه، آیا واقفا خود متهمین اصلی ماجرا بودن؟ آیا عدالت در مورد قاتلین انجام میشه؟ آیا این یک پیروزی محسوب میشه؟ آیا باید خوشحال بود؟ و هزاران پرسش دیگه. شاید روزی که صدای کشته شدن روح الامینی بلند شد یا بهتره بگم گندش در اومد یه اتفاق جالب افتاد. پدر روح الامینی به هر حال کم و بیش برای خودش آدم شناخته شده ای در جمع مسئولین بود و کشته شدن پسرش در بازداشتگاه وقتی به جرم شرکت در تجمعات اعتراضی دستگیر شده بود، می تونست برای حکومت دردسر ساز باشه. به همین خاطر شخص رهبر در این مورد دخالت کرد و دستور بسته شدن بازداشتگاه کهریزک رو صادر کرد و در مرحله بعدی سعید مرتضوی بد نام از پستش برکنار شد و گرچه به پست ظاهرا بالاتری رفت ولی در حقیقت به جایی رفت که کمتر اثری از اون دیده بشه و در مرحله سوم رهبر روح الامینی پدر رو به حضور خودش پذیرفت و بهش وعده رسیدگی به موضوع رو داد. خب وقتی شخص اول حکومت شخصا وارد موضوعی میشه حتما موضوع مهمی هست. این که آیا واقعا این افراد متهمین واقعی هستن یا واقعا اعدامی در کار خواهد بود بستگی به شرایط و رفتار حکومت خواهد داشت. نمیشه بدون اطلاع از اوضاع داخلی حکومت به این سوال جواب داد. همه گزینه ها روی میز هستن ولی هر کدوم شون برای حکومت تبعاتی در پی خواهد داشت. همونطور که دیدین بعد از این جریان حکومت در رفتار با بازداشت شدگان تجمعات اعتراضی به احتیاط و پنهان کاری بیشتری دست زد. البته پنهان کاری ویژگی جدا نشدنی همچینین موضوعاتی هست ولی بهش چاشنی احتیاط هم اضافه شد که جریان قبرهای بی نام و نشان به نوعی تایید پنهانکاری در این زمینه هست.

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

اصلا به من چه چرا برادران رایت با مخ نخوردن زمین؟!!!

_ تا حالا فکر کردی چرا ما بال نداریم؟
_ما؟ ما دو نفر یا کلا آدما؟
_خنگ بازی در نیار، منظورم دومی بود.
_ نه فکر نکردم!
_جدا؟
_آره. اصلا چرا باید به همچین چیزی فکر کنم؟
_عجیبه برام. یعنی هیچ وقت پرواز یه آدم برات جالب نبوده؟ اینکه بتونی پرواز کنی و بری بالا و از اونجا به پایین نگاه کنی؟
_منظورت چیه؟ معلومه که برام جالبه ولی کلی وسیله اختراع شده که میشه باهاشون پرواز کرد.
_منظورم پرواز با هواپیما و اینا نیست، این پرواز خالص نیست.
_یعنی چی اونوقت؟
_یه پرنده رو نگاه کن، پرواز کردن تو وجودشه ولی پرواز با این وسیله ها اون ماهیت پرواز پرنده رو نداره. مصنوعیه... می فهمی چی میگم؟!!
_تقریبا می فهمم چی میگی. ولی بستگی داره به اینکه پرواز رو چطور تفسیرش کنیم. به نظر من اصل خود پروازه و نه ماهیتش. پس با بالن و هواپیما و موشک پرواز کنی یا با پر و بال اصلا مهم نیست. چون هدف پرواز بوده که بهش رسیدیم.
_دقیقا فرق منو تو اینجاست. واسه من فقط هدف و رسیدن بهش مهم نیست بلکه ماهیت هدف و اینکه چقدر اون هدف و وسیله رسیدن بهش هم مهمه.
_من هنوز نفهمیدم چرا این بحثو کشیدی وسط، ولی من به همون پرواز با هواپیما راضیم.
_می خواستم نشون بدم که چقدر فرق داریم و چقدر متفاوت فکر می کنیم وگرنه این تفکرات "واقع گرایانه" تو واقعا نوبره!
_می خوای مثل تو تمام روز رو صرف این خیال پردازی ها بکنم که چرا آدما بال ندارن یا چرا ما خرطوم نداریم؟ خیال پردازی هایی که هیچ سودی نداره جز اینکه یه مشت سوال بی جواب پیدا می کنی!
_سوال بی جواب؟ جالبه! همین سوالای بی جواب بوده که زمینه این همه اختراع رو بوجود آورده. اگه کسی به پرواز فکر نمی کرد و دلش نمی خواست که پرواز کنه الان هواپیمایی وجود نداشت که تو بخوای باهاش پرواز کنی!
_هواپیما دیر یا زود اختراع میشد، حتی اگه کسی تصورات واهی درباره پرواز و دیدن زمین از اون بالا و ... نداشت. نیاز به سرعت در جابجایی اونم بدون درگیر شدن با محدودیت هایی که رو زمین هست، می تونست انگیزه خوبی باشه واسه اختراع هواپیما.
_جالبه. پس اینهمه آدم که کشته شدن تو راه پرواز کزدن یا داستان های قدیمی ای که توش پرواز هست چی؟ داستان "ایکاروس" رو فراموش کردی؟
_جالبه که تو حرفات داری حرفای منو تایید می کنی. اگه ایکاروس راه دیگه ای واسه فرار کردن داشت بازم پرواز می کرد؟
_شاید آره. بعدشو دیدی که...اونقدر رفت بالا تا ... راستی نگفتی پس چرا اینهمه تو راه پرواز کردن کشته شدن؟
_ایکاروس احتمالا اونجا به سرش زده بود یا می خواست اختراعشو امتحان کنه. اصلا همچین قصه ای ساخته یه ذهن خیال پردازه، پس دیگه چه انتظاری هست که توش واقع گرایایی باشه؟
_بازم نگفتی چرا اینهمه آدم کشته شدن تو این راه؟ اینا هم به سرشون زده بوده؟
_شاید زده بوده ولی طبیعتا اونا به اون دلیلی که ایکاروس می خواست پرواز کنه، خودشون رو تو همچین مسئله ای درگیر نکردن.
_بازم جوابمو نگرفتم...
_ببین... این آدما چطور آدمایی بودن؟ یکی مثل داوینچی یا برادران رایت و یا هر کس دیگه ای که پا تو این راه گذاشته به این خاطر نبوده که می خواسته از اون بالا زمینو ببینه یا مثلا می خواسته خیالاتی که تو ذهنش بوده رو عملی کنه!
_پس چی بوده؟
_فقط پرواز بوده. همین. وگرنه الان مردم به جای هواپیما از بال و پر استفاده میکردن واسه پرواز و اینهمه وسیله مختلف واسه پرواز اختراع نمیشد. تازه می بینی همین هواپیما و هلیکوپتر هم واسه کارای مختلفی ساخته میشن. یکی میشه واسه جنگ و یکی میشه واسه بار و یکی میشه واسه مسافرت. حالا اگه همین برادران رایت با اون هواپیماشون با مخ می خوردن زمین و تبدیل میشدن به یکی که نه باید بگم دو تا از همین ادمای قهرمان پرواز بازم الآن به عنوان یه رئالیست و واقع گرا ازشون یاد میشد؟ اونجا میشدن یکی از همین خیالپردازهایی که گفتی. تازه همین کسانی که جونشون رو از دست دادن هم خیلی هاشون به به دلیل نداشتم علم و پیشرفت نکردن تکنولوژی بوده وگرنه با مخ نمی خوردن زمین. می خوام بگم که اصل واسه همچین آدمایی پرواز بوده نه چطور پرواز کردن و اینکه ماهیت پروازشون چی باشه؟ البته اون هم یه خیالاتی تو سرشون بوده ولی ...
_...دیدی... دیدی اعتراف کردی خیال تو سرشون بوده!!!
_یهو نپر تو حرفم، اینجوری ممکنه یادم بره می خواستم چی بگم. ببین تو داری تصور کردن رو با خیالپردازی اشتباه میگیری. این که تو تو ذهنت بیای یه کاری رو تصور کنی خیلی فرق داره با اینکه درباره اون کار خیالپردازی کنی. اون افراد هم یه تصوراتی تو ذهنشون داشتن که دست به همچین کار خطرناکی زدن وگرنه بالاخونه رو که اجاره نداده بودن.این تصور با اون خیال فرق داره.
_... یعنی اینا هیچ فکری درباره ماهیت پرواز نداشتن؟ درباره خالص بودنش؟ خیالپردازی نمی کردن؟
_من نمی دونم این کلمه خیالپردازی یهو از کجا اومد تو بحث، ولی فکر میکنی یه خلبان وقتی تو هواست داره به این مسائل فکر می کنه؟ تا تو به خود پرواز نرسی نمی تونی براش تعیین ماهیت بکنی. حالا اون آقایون جونشون رو سر رسیدن به پرواز از دست دادن و یه ما الآن به لطف شجاعتشون داریم پرواز می کنیم. حالا دوباره می پرسم ازت: خلبان که به پرواز کردن رسیده هم داره به ماهیت پرواز فکر میکنه؟
_... تو داری خیلی عقل گرایانه برخورد می کنی، من از رو احساسات اینو گفتم. نه خود احساسات ها! ...منظورم این بود که که چرا ما باید اینقدر محدود فکر کنیم؟
_بحثو نپیچون عزیزم. کدوم محدودیت فکر؟ من ازت یه سوال پرسیدم بعد اونوقت داری میگی فکرم محدوده؟
_من می خواستم یه کم ...
_یه کم چی؟ یه کم مزخرف ببافی؟ یه کم چرت و پرت دخترانه تحویل من بدی؟ یا یه کم وقتمو بگیری؟
_عصبانی نشو آقای منطقی. منطق و عصبانیت با هم جور نیستن.
_حالا واسه من ادای این استادای مدیتیشن رو در نیار.
_من فقط خواستم یه کم باهات فلسفی حرف بزنم، اونوقت تو اینجوری رفتار می کنی!
_فلسفی؟ منو گیر آوردی؟...مممممم... اصلا مگه فلسفه با منطق همراه نیست؟ منم منطقی جوابتو دادم. خب حالا تو بیا و جواب منو بده: خلبان که داره پرواز می کنه به ماهیت پروازش فکر میکنه؟
_معلومه که فکر میکنه...
_خب؟!!!!!!!
_به نظرت خلبان فکر نمی کنه که چطور پرواز می کنه؟
_بستگی داره به تعریف ماهیت. طبیعتا اون خلبان داره فکر می کنه ولی این ماهیتی که تو میگی با اون ماهیت پروازی که اول می گفتی یکی نیست.
_خب...
_خب همین تناقضات تو جواب دادنه که میره رو اعصاب من...
_اعصابت؟ من که هی سعی کردم جوابتو بدم ولی تو نمی ذاری.
_آره اعصابم! تو اگه جواب داشتی واسه اون حرف اینقدر بحثو نمی پیچوندی که خودتم دچار تناقض گویی بشی.
_من نمیی دونم تو چرا اینقدر داری سعی می کنی که منو متهم به تناقض گویی کنی؟
_من تو رو متهم کنم؟ جالبه! وقتی داری متناقض حرف می زنی دیگه دلیل نداره متهمت کنم.
_ آره داری متهم می کنی... اصلا ببین خواستم یه کم احساساتم و افکارم رو با کی در میون بذارم...آقای منطقیِ عصبی...
_من واقعا واسه خودم متاسفم که یه ساعته اینجا خودمو علاف تو کردم... خانم خیالپردازِ ...
_خیالپردازِ چی؟
_...
_واقعا که...
_اصلا به من چه چرا برادران رایت با مخ نخوردن زمین؟!!! اصلا به من چه وقتی داشتن هواپیما رو اختراع می کردن، تو فکرشون چی بوده؟!!! اصلا به جهنم که برادران رایت هواپیما رو اختراع کردن!!!اصلا به من چه چرا بال نداریم.
_آره واقعا آقا... گور پدر پرواز...

Another day, Another death, Another sorrow, Another breath...‎

همونقدر سریع به شنیدن خبر مرگ ها عادت می کنیم که به صدای تیک تاک ساعت عادت می کنیم و انگار دیگه هیچ ساعتی نیست. دقیقا انگار ساعتی نیست و زمانی نمی گذره و انگار روح ما هم مرده تا نه گذر زمان رو حس کنیم و نه مرگ رو. اونقدر این صحنه هراس انگیز بارها و بارها تکرار شده که احساسات ما رو در مقابل خودش به زانو در آورده. انگار دارن آتیش جهنم رو تیز می کنن تا هرچی زندگیه از ما بریده بشه. نمی دونم چقدر مونده تا نوبت ما هم بشه و کی قراره با بهترین دوست و همراه همیشگی به اجبار وداع کنیم. اون لحظه ای که فقط بین ما یه چیزه که فاصله ها رو پر کرده و قراره اونم از ما گرفته بشه:

زنده باد نفس آخر...

(تیتر رو از یکی از شعر های متالیکا گرفتم)

این ابزار تنظیم جمعیت رو نابود کنید...

دوستان، دوستان، توجه کنید، خواهش می کنم، آقا، توجه کنید که بنده عرض مهمی دارم:
به دور بریزید این ابزار دست غرب رو! جمع آوری کنید این وسیله پلید رو و همشو جلوی چشم مردم بسوزونید. نه راستی جلوی چشم مردم نسوزونید. یه عده از شما برادران چشم پاک و جوانمرد جمع بشید این کار رو بکنید. عاملین فروش این ابزار کثیف رو به سزای اعمال مجرمانشون برسونید. این چه وضعیه؟ اصلا باید تمام جاهایی که این وسیله رو می فروشن رو تعطیل کنید. بله دوستان می دونید منظورم چیه. بله همین (روم به دیوار) "کاندوم " رو میگم. بله... همشون رو جمع آوری کنید و بسوزونید. داروخونه هایی که از اینا بادکنک های بی ناموسی می فروختن رو تعطیل کنید. بله آقا! کی گفته دو تا بچه کافیه؟ ها؟ کجایید که می خوان ناموستون رو به باد بدن. بگیرید جلوی این بی ناموسی ها رو! تنظیم جمعیت مال غربیاست نه مال شرقیا! این حرفا چیه؟ قباحت داره. برادر من مگه ناموس ندار ی تو؟ این حرفا رو این غربیای مستکبر می زنن، اونوقت شما هم که عقلتون به چشمتونه باور می کنید. همین غربیا خودشون ده تا ده تا بچه میارن بعد نوبت به ما که میرسه میگن تنظیم جمعیت؟!!!!!!!!! همین براد پیت و آنجلینا جولی رو ببینید. دیدن وقتشون پُرهِ و فرصت نمی کنن به اندازه کافی بچه دار بشن، رفتن از آفریقا بچه وارد کردن! بله برادرا! اینجوری چند سال دیگه که تعداد اونا از شما بیشتر شد می خواین چکار کنین؟ ها؟ همینجوری تو جنگ با استکبار شکست می خورین. آقا جمعش کنید این ابزار پلید تنظیم جمعیت رو! نابودش کنید...

می میری اون گره روسریتو سفت کنی؟ ها؟ باور کن زلزله میاد، می میری اگه نکنی!

سخنران محترم:
آقا این چه وضعیه؟
با شما هستم خانم محترم، می میری اون گره روسریتو سفت کنی؟ ها؟ باور کن می میری اگه نکنی. از ما گفتن بود ولی وقتی مردی دیگه روسری به چه کارت میاد؟ سفت نمی کنی؟ نکن، به جهنم. بذار زازله بیاد اونوقت حالیت می کنم.
خانم محترم
اونجایی که نباید شل کرد پیش عمو تزریقاتچیه که اگه شل نکنی به ضرر خودته. حالا تو یه ذره ضعیفه میای اونجا سفت می کنی و اینجا شل؟ قباحت داره والا! آخه تو احمق نمیگی که هممون می میریم؟ آخه تو بچه ژیگول نمیگی که اگه زلزله بیاد و این مملکت خراب بشه این گل و بلبل باید چه خاکی به سرشون بریزن؟ بله! تقصیر همین شماهاست. اونوقت اگه طرفدارای محیط زیست بیان و بگن چه کار کردین با گل و بلبلتون؟ شما جواب میدین؟ یا دولت بیچاره باید جوابگو باشه؟
بله
تازه کجاشو دیدین؟ اصلا شما می دونین علت این زلزله مضاعف(پس لرزه) چیه؟ دانشمندا ثابت کردن که تعداد این زلزله های مضاعف رابطه مستقیم داره با تعداد زن های خیابونی اون منطقه! بله! باور نمی کنین؟حق هم دارین. این دانشمندان کافر که نمیان اینجور تحقیقاتشون رو بروز بدن. این بی بی سی که نمیاد همچین چیز مهمی رو بگه! بله. حق هم دارن که نگن. خلاصه کنم عزیزان، برای جلوگیری از زلزله مضاعف نباید... تاکید می کنم نباید بذارین که زناتون برن به خیابون وگرنه میشن زن خیابونی و حالا بیا و درستش کن. اوقت بعد زلزله ای که خانم های بد حجاب و شل حجاب کردن یه زلزله دیگه هم میاد.
شنونده محترم:
حاج آقا ببخشین
سخنران محترم:
بفرمایید عزیز
شنونده محترم:
حاج آقا خیلی ببخشین کدوم دانشمندا اینو ثابت کردن؟
سخنران محترم:
یعنی شما میگی ما خودمون دانشمند نداریم؟ نه دانشمند نداریم؟ این چه حرفیه می زنی عزیز من؟ شما که جوان شاداب و سرزنده ای هستی چرا؟ آخه چرا آب به آسیاب استکبار می ریزی؟پس این انرژی هسته ای از کجا اومده؟ ببینید عزیز من شما الآن داری از کشورهایی که خودشون بمب هسته ای دارن و تازه ازش هم استفاده کردن و اصلا بمباشون رو نابود نمی کنن طرفداری می کنی! وگرنه ما که دنبال بمب هسته ای نیستیم.
شنونده محترم:
چه ربطی داشت به حرفای من حاج آقا؟ ببینید حاج آقا من میگم اگه قرار بود این چیزا به زلزله ربط داشته باشه که تا حالا از کل دنیا هیچی باقی نمونده بود. همین انگلیسی که شما بی بی سی رو ازش مثال زدین و آمریکا و از این طرف روسیه و چین تا حالا باید از شدت زلزله نابود می شدن! تازه چین و روسیه هم بمب هسته ای دارن.
سخنران محترم:
من واقعا متاسفم که شما اینطوری فکر می کنی جوان عزیز! اولا قضیه چین و روسیه با آمریکا و انگلیس فرق می کنه. اونا از بمبشون استفاده نکردن. بعدشم اینکه اونجا زلزله نیومده واسه اینه که اونا مسلمون نیستن وگرنه اونا تا الآن با خاک یکسان شده بودن. بعدشم مگه همین چند روز پیش تو چین زلزله نیومد؟ الکی که یه چیزی نمیگم عزیز من.
شنونده محترم:
حاج آقا اگه اونا مسلمون نیستن پس چرا لبنان و سوریه و اردن و اینا زلزله نمیاد؟؟؟ اونا که مسلمونن.
سخنران محترم:
نه! مثل اینکه شما یه چیزیتون میشه با این سوالای مخملیتون! برادرا لطف کنین این جوون رو به طرف بیرون هدایت کنین.
شنونده محترم:
آقا چرا می زنی؟ دارم میرم خب!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

این ابزار تنظیم جمعیت رو نابود کنید...

دوستان، دوستان، توجه کنید، خواهش می کنم، آقا، توجه کنید که بنده عرض مهمی دارم:
به دور بریزید این ابزار دست غرب رو! جمع آوری کنید این وسیله پلید رو و همشو جلوی چشم مردم بسوزونید. نه راستی جلوی چشم مردم نسوزونید. یه عده از شما برادران چشم پاک و جوانمرد جمع بشید این کار رو بکنید. عاملین فروش این ابزار کثیف رو به سزای اعمال مجرمانشون برسونید. این چه وضعیه؟ اصلا باید تمام جاهایی که این وسیله رو می فروشن رو تعطیل کنید. بله دوستان می دونید منظورم چیه. بله همین (روم به دیوار) "
کاندوم " رو میگم. بله... همشون رو جمع آوری کنید و بسوزونید. داروخونه هایی که از اینا بادکنک های بی ناموسی می فروختن رو تعطیل کنید. بله آقا! کی گفته دو تا بچه کافیه؟ ها؟ کجایید که می خوان ناموستون رو به باد بدن. بگیرید جلوی این بی ناموسی ها رو! تنظیم جمعیت مال غربیاست نه مال شرقیا! این حرفا چیه؟ قباحت داره. برادر من مگه ناموس ندار ی تو؟ این حرفا رو این غربیای مستکبر می زنن، اونوقت شما هم که عقلتون به چشمتونه باور می کنید. همین غربیا خودشون ده تا ده تا بچه میارن بعد نوبت به ما که میرسه میگن تنظیم جمعیت؟!!!!!!!!! همین براد پیت و آنجلینا جولی رو ببینید. دیدن وقتشون پُرهِ و فرصت نمی کنن به اندازه کافی بچه دار بشن، رفتن از آفریقا بچه وارد کردن! بله برادرا! اینجوری چند سال دیگه که تعداد اونا از شما بیشتر شد می خواین چکار کنین؟ ها؟ همینجوری تو جنگ با استکبار شکست می خورین. آقا جمعش کنید این ابزار پلید تنظیم جمعیت رو! نابودش کنید...

می میری اون گره روسریتو سفت کنی؟ ها؟ باور کن زلزله میاد، می میری اگه نکنی!

سخنران محترم:
آقا این چه وضعیه؟
با شما هستم خانم محترم، می میری اون گره روسریتو سفت کنی؟ ها؟ باور کن می میری اگه نکنی. از ما گفتن بود ولی وقتی مردی دیگه روسری به چه کارت میاد؟ سفت نمی کنی؟ نکن، به جهنم. بذار زلزله بیاد اونوقت حالیت می کنم.
خانم محترم
اونجایی که نباید شل کرد پیش عمو تزریقاتچیه که اگه شل نکنی به ضرر خودته. حالا تو یه ذره ضعیفه میای اونجا سفت می کنی و اینجا شل؟ قباحت داره والا! آخه تو احمق نمیگی که هممون می میریم؟ آخه تو بچه ژیگول نمیگی که اگه زلزله بیاد و این مملکت خراب بشه این گل و بلبل باید چه خاکی به سرشون بریزن؟ بله! تقصیر همین شماهاست. اونوقت اگه طرفدارای محیط زیست بیان و بگن چه کار کردین با گل و بلبلتون؟ شما جواب میدین؟ یا دولت بیچاره باید جوابگو باشه؟
بله
تازه کجاشو دیدین؟ اصلا شما می دونین علت این زلزله مضاعف(پس لرزه) چیه؟ دانشمندا ثابت کردن که تعداد این زلزله های مضاعف رابطه مستقیم داره با تعداد زن های خیابونی اون منطقه! بله! باور نمی کنین؟حق هم دارین. این دانشمندان کافر که نمیان اینجور تحقیقاتشون رو بروز بدن. این بی بی سی که نمیاد همچین چیز مهمی رو بگه! بله. حق هم دارن که نگن. خلاصه کنم عزیزان، برای جلوگیری از زلزله مضاعف نباید... تاکید می کنم نباید بذارین که زناتون برن به خیابون وگرنه میشن زن خیابونی و حالا بیا و درستش کن. اوقت بعد زلزله ای که خانم های بد حجاب و شل حجاب کردن یه زلزله دیگه هم میاد.
شنونده محترم:
حاج آقا ببخشین
سخنران محترم:
بفرمایید عزیز
شنونده محترم:
حاج آقا خیلی ببخشین کدوم دانشمندا اینو ثابت کردن؟
سخنران محترم:
یعنی شما میگی ما خودمون دانشمند نداریم؟ نه دانشمند نداریم؟ این چه حرفیه می زنی عزیز من؟ شما که جوان شاداب و سرزنده ای هستی چرا؟ آخه چرا آب به آسیاب استکبار می ریزی؟پس این انرژی هسته ای از کجا اومده؟ ببینید عزیز من شما الآن داری از کشورهایی که خودشون بمب هسته ای دارن و تازه ازش هم استفاده کردن و اصلا بمباشون رو نابود نمی کنن طرفداری می کنی! وگرنه ما که دنبال بمب هسته ای نیستیم.
شنونده محترم:
چه ربطی داشت به حرفای من حاج آقا؟ ببینید حاج آقا من میگم اگه قرار بود این چیزا به زلزله ربط داشته باشه که تا حالا از کل دنیا هیچی باقی نمونده بود. همین انگلیسی که شما بی بی سی رو ازش مثال زدین و آمریکا و از این طرف روسیه و چین تا حالا باید از شدت زلزله نابود می شدن! تازه چین و روسیه هم بمب هسته ای دارن.
سخنران محترم:
من واقعا متاسفم که شما اینطوری فکر می کنی جوان عزیز! اولا قضیه چین و روسیه با آمریکا و انگلیس فرق می کنه. اونا از بمبشون استفاده نکردن. بعدشم اینکه اونجا زلزله نیومده واسه اینه که اونا مسلمون نیستن وگرنه اونا تا الآن با خاک یکسان شده بودن. بعدشم مگه همین چند روز پیش تو چین زلزله نیومد؟ الکی که یه چیزی نمیگم عزیز من.
شنونده محترم:
حاج آقا اگه اونا مسلمون نیستن پس چرا لبنان و سوریه و اردن و اینا زلزله نمیاد؟؟؟ اونا که مسلمونن.
سخنران محترم:
نه! مثل اینکه شما یه چیزیتون میشه با این سوالای مخملیتون! برادرا لطف کنین این جوون رو به طرف بیرون هدایت کنین.
شنونده محترم:
آقا چرا می زنی؟ دارم میرم خب!

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

چطور می تونیم به چیزی فکر نکنیم؟!

چیزی که می خوام در موردش بنویسم این نیست که چطور این امکان به وجود میاد و چطور می تونیم به چیزی فکر نکنیم، چون خودم اصلا نمی دونم چطور میشه به چیزی فکر نکرد! ولی شاید بهتر باشه یه مسائلی رو اینجا بازشون کنم. اگه بپرسین که چه مسائلی قراره اینجا باز بشن، باید بگم که وقتی هنوز مسئله ای باز نشده من چطور می تونم بگم که اون چه چیزیه و در حقیقت اصلا بهش فکر نکردم! شاید بگین که این حرفم با حرف قبلیم که گفته بودم نمی دونم چطور میشه به چیزی فکر نکرد، تناقض داره! ولی اگه دقت کنین می بینین که یه رابطه ظریفی بینشون هست. بذارین این رابطه رو با یه مثال توضیح بدم. اصلا خوبیه این دنیا اینه که میشه واسه هر چیزی یه مثال پیدا کرد. البته نه همه چیز! مثلا نمیشه برای مثال زدن یه مثال آورد! لااقل من که نمی تونم! ولی خیلی بامزه شد که تونستم "هر چیزی" رو با "نه همه چیز" معادل کنم!

از مثال پرت نشیم:

فرض کنید که چهار تا حلزون رو گرفتید و گذاشتیدشون توی آفتاب. قصدتون اینه که ببینی کدومشون زودتر می میرن! آخه حلزون ها تو آفتاب آب بدنشون رو از دست میدن و می میرن. آزمایش وحشتناکیه ولی روزانه هزاران موش و خوکچه هندی و از این جور موجودات می میرن تا آزمایشهای بیولوژیکی ما آدما به نتیجه دلخواهمون برسه، حالا این وسط چند تا حلزون که دیگه ارزشی ندارن! خب! فرض کنیم که سه تا از حلزون ها از اون سرشون رو از اون خونه صدفی مزخرفشون میارن بیرون و وقتی می بینن که هوا پسه، تصمیم می گیرن که حداقل شانس خودشون رو برای زنده موندن آزمایش کنن و شروع می کنن به حرکت کردن به اطراف. هرکدومشون سعی می کنن که یک سرپناه گیر بیارن تا شاید جون سالم در ببرن ولی اون حلزون چهارمی ...

آخ اون حلزون چهارمی خیلی انگار نشسته و داره حموم آفتاب می گیره! خیلی مزخرفه که یه حلزون بخواد حموم آفتاب بگیره، اینطور نیست؟ مثل این می مونه که یه ماهی بخواد بره استادیوم تا فوتبال ببینه اونم بدون اینکه با خودش آب ببره! اصلا شاید این حلزونه دچار یاس فلسفی شده و از اینکه یه حلزون کوچولوی کثیفه خوشحال نیست و می خواد خودشو بکشه. البته چون حلزون بی عقل و بی شعوری بوده نمی دونسته که این روش خودکشی اصلا روش خوبی نیست و خیلی دردناکه. از طرفی شما هم که می بینید یه حلزون عوضی شما و آزمایشتون رو مسخره کرده و از جاش تکون نمی خوره، از کوره در میرید و پاتون رو می ذارید رو حلزونه و عین اینکه بخواین ته سیگارتون رو خاموش کنید چند بار پنجه پاتون رو روی زمین تکون میدید. وقتی که پاتون رو برمی دارید چی می بینید؟ خیلی ساده میشه جواب رو حدس زد: یه توده خیس چندش آور به همراه تیکه های له شده یه صدف حلزون! عجب منظره ای! اگه شما هم مثل من آدم احساساتی و زودرنجی باشین احتمالا از دیدن همچین صحنه ای احساس عذاب وجدان بهتون دست میده. البته ممکنه همچین احساسی به من ددست نده چون من آدمی هستم که اصلا به چند تا از این چیزایی که بهش احساس میگن اصلا واکنش نشون نمیدم. به هر حال هر کس یه مشخصاتی داره واسه خودش. بگذریم... آها! داشتم می گفتم: شما یا یه آدم احساساتی هستید که دچار عذاب وجدان میشید یا از اون انسانهای بی پدر و مادری هستید که همچین صحنه رقت بار و چندش اوری آصلا باعث نمیشه که اون وجدان خفته شما یه کم از جاش تکون بخوره و شاید اگه از اون حرومزاده های پست فطرت باشید، احتمالا یه لبخند ملیح هم گوشه لبتون می شینه و اگه از اون حرومزاده های پست فطرت، پست فطرت تر باشید ممکنه این لبخند ملیح و نمکینتون تبدیل به یه قهقه ترسناک بشه و بعدش پیش خودتون فکر کنید و تمام این توجیهاتی که بالاتر گفتم واسه اینکه چرا این حلزون بیچاره از جاش تکون نمی خوره رو توی ذهن پلیدتون مرور کنید و با صدای بلند داد بزنید: "اون خودش می خواس بمیره ولی چون روش دردناکی رو انتخاب کرده بود و من هم چون آدم شریف و پدر و مادر داری هستم، خواستم کمکش کنم." !!!!!! البته نباید من رو جزو این آدما بدونید. چون من آدم واقعا احساساتی ای هستم و فقط احساسات خودم رو بروز نمیدم! اینو یادتون باشه...
صحبت خودکشی شد و یاد یه حرف نیچه افتادم در مورد خودکشی. خود متن حرف اصلا مهم نیست و نوشتنش فقط باعث میشه یکی، دو خطی به این "چیز" اضافه بشه و شاید وقتی تموم شد انگشتای دستم بیشتر درد بگیرن. نیچه... نیچه... نیچه ی سیبیلو! آره، همین نیچه! همین نیچه که هر حرفش مثل یه در گرانبها می مونه واسه طرفداراش و شاید بعضی دیگه و این افراد حرفای اونو آب طلا بگیرن و بزنن رو دیوار! من چیز زیادی در مورد نیچه نمی دونم و فعلا نمی خوام بدونم ولی اینو می دونم از حرفاش میشه استاتوس های خوبی درآورد واسه شیر کردن تو فیسبوک یا توئیت کردن توی توئیتر. نمی دونم خود نیچه فکر اینجا رو هم کرده بود؟ راستی این نیچه با اون سبیلش چکار می کرده؟ واسه ا اون سبیل جزئی شده از شخصیت نیچه مثل ریش فیدل کاسترو یا سیگار برگ واسه چند نفر دیگه از صنف های مختلف که نمی خوام اسشون رو ببرم. همیشه با دیدن اسم نیچه یاد سبیل هاش میفتم و بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا به این فکر می کنم که آیا نیچه سبیل هاشو با روغنی، چیزی چرب می کرده یا نه؟! توی عکساش که چیز زیادی معلوم نیست آخه اون زمان هنوز دوربین ها و عکسایی که می گرفتن زیاد کیفیت خوبی نداشتن، ولی اگه دانشجوی فلسفه می بودم احتمالا در موردش تحقیق می کردم. به این موضوع توجه کردین که وقتی حلزون ها راه میرن یه رد براق ازشون به جا می مونه؟ حلزون ها چون دست و پای درست و حسابی ندارن یه مایع لزج رو از خودشون ترشح می کنن که بتونن بهتر راه برن و این همون ماده براقیه که بعد از رد شدنشون از جایی اونجا می مونه و خشک میشه و عین یه رد پا مشخص می کنه که از اینجا حلزونی گذشته بوده! خیلی بامزه میشه اگه تصور کنیم که یه آدم سبیلو هر روز یه تعداد حلزون رو بذاره رو سبیلش تا اون رو براق کنن. البته منظورم نیچه نیست ولی ممکنه از هر فرد سبیلویی این کار سر بزنه اونم به این خاطر که روغنی که باهاش سبیلش رو چرب می کرده تموم شده بوده. شاید این کار احمقانه به نظر برسه ولی من این مرد رو تحسین می کنم چون نذاشته که شرایط اون رو از هدفی که داشته دور کنن و صد البته حتما می دونید که احتیاج مادر ابتکاره!


ابتکار! حرف از ابتکار شد. بعضی وقتا از ما یه ابتکاراتی سر میزنه که خدا هم انگشت به دهن می مونه از توانایی هایی که این آدم انجام میده. البته منظورم از آدم اینجا فقط مردا هستن. البته نه اینکه زن ها موجودات متفکری نباشن یا ابتکار نداشته باشن ولی بذارین حرفمو کامل کنتم تا منظورمو بهتر بگیرین. یه بار داشتم یه کتاب می خوندم(ناطور دشت) ، یه جاش قهرمان داستان داشت چیزی رو که با چشمای خودش دیده بود رو تعریف می کرد. اصلا بذارین خود متنش رو بنویسم: "این جوانک دانشجو نما ، دختر بی اندازه خوشگلی را به تور زده بود. پسر! آن دختر عجب تکه ای بود. ای کاش شما هم حرف هایی را که آن ها داشتند می زدند، می شنیدید. اولا کله هردوشان کمی گرم بود. و کاری که جوانک می کرد این بود که از زیر میز انگولک می کرد،و در ضمن راجع به پسری که توی خوابگاهشان یک شیشه تمام آسپرین را به قصد خودکشی خورده بود و چیزی نمانده بود که نفله بشود، صحبت می کرد. دختر پشت سر هم به او می گفت: ((چقدر وحشتناکه... نکن عزیزم. خواهش م یکنم نکن. اینجا جاش نیست.)) تو را به خدا تصور بکنید که آدم یکی را از زیر میز انگولک بکند و در همان حال راجع به خودکشی یک شخص دیگر برایش حرف بزند." خب! حالا منظورمو گرفتید؟ فهمیدید چطور احتیاج میشه مادر ابتکار؟ ما آقایون(از این کلمه خیلی متنفرم) توی این کارا خیلی استادیم. بعضی وقتا حتی از کودن ترین و احمق ترین ماها یه چشمه هایی سر میزنه که نگو و نپرس! بعضیوقتا با خودم فکر می کنم اگه مغز این یارو رو باز می کردی و از توش یه سفینه فضایی میزد بیرون اصلا جای تعجبی نبود!(دیالوگ فیلم هفت) اصلا شاید تمام اختراعات بشر که به دست توانمند آقایون انجام شده همینطوری بوده! یه بار یه جا یه چیزی نوشته بودن که سه جمله داشت. البته فقط جمله سومش به درد اینجا می خوره که نوشته بود میشه با تمام دنیا خوابید و باکره ماند! اینم احتمالا یه جور ابتکاره!

اوپس! راستشو بخواین از نوشتن این پاراگراف دچار احساس عذاب وجدان شدم! یادتون میاد که اون بالا ها نوشته بودم که من آدم احساساتی ای هستم. نمی دونم چرا ولی خودتون می دونید که بوجود اومدن احساس زیاد دلیل نمی خواد. اینجا هم همینطوره ولی در مورد اون حلزون ها یه کم قضیه فرق می کرد ولی دوباره میگم اینجا داستان چیز دیگه ایه. آخه اینجور مسائل واسه ما یه کم حل نشده مونده و حدود و مرزهاش ناشناخته. داستان ایجا طوریه که انگار یه نفر انگشت چربش رو می ذاره روی شیشه عینک شما و بعد هرچقدر شما تلاش می کنید که اون لکه رو پاک کنید تلاشتون بیهوده ست و فقط چربی رو روی شیشه عینکتون بیشتر بخش کردید. البته منظورم اون حلزون مرده نیست چون که اون به هر حال مرده و شما با تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی نمی تونید دوباره زنده کنیدش. حتما درک می کنید که که چرا این کارها اصلا فایده ای نداره. موضوع اصلا این نیست که شما نمی تونید دهان اون حلزون بیچاره رو پیدا کنید یا اینکه چون قلبش با قلب ما آدما فرق می کنه، چون علم اونقدر پیشرفت کرده که با کمی چرخ زدن توی سایت های علمی بتونید یه روش برای ماساژ قلبی حلزون هم پیدا کنید. موضوع اینه که اون حلزون له شده! و به احتمال 99.99% دستگاه تنفسی و دستگاه گردش خونش هم به همراه خودش له شدن! موضوع نیچه و سبیل و این حرفا هم نیست. چون خود نیچه که هفتاد تا کفن هم تو قبرش پوسونده و از خودش و سبیل هاش دیگه چیزی باقی نمونده و او یارو هم که پدر ابتکار بود یا مادرش یا یه خویشاوند دیگش هم خودش عقلش می رسه که توی قرن بیست و یکم چرب کردن سبیل دیگه یه کار احمقانه به شمار میاد.البته منظورم از چرب کردن سبیل، زیر میزی دادن نبود که گویا تو این سالها خیلی توی علوم زیر میزی پیشرفت کردیم. حتی منظورم اون جوانک دانشجو نما و حرفهای مبتکرانه ای که میزد و کارهای زیرمیزیش نیست. حتی به اون دختره که گویا خیلی تیکه جالبی بوده و معلوم نیست بعد از سرد شدن کله و از بین رفتن مستی در باره رابطه خودش با اون پسرک دانشجو نما چطور فکر میکنه، احساس خوبی خواهد داشت یا اینکه خیلی شرمگین میشه هم کاری ندارم. فقط یه موضوع هست که می مونه: اونم اینه که فهمیدید چطور فکر نکنید؟! اگه فهمیدید به من هم بگید که خیلی بهش احتیاج دارم. یادتون میاد که همون اول گفتم:" اصلا نمی دونم چطور میشه به چیزی فکر نکرد!"