
تو به من نگاه می کنی و من به تو و اینجاست که باید بگم:
لحظه های جاودانه حضور و جذاب ترین ترانه های زندگی . عشق تو چشمامون داره موج می زنه و هیچ احساسی زیباتر از این نیست که تو رو کنار خودم داشته باشم. آغوش گرمت و بوسه های شیرینت منو به آسمون ها می بره و آرامش ناتموم زندگی رو به دلم سرازیر می کنه. امروز قراره عشق رو تمرین کنیم. امروز روز ماست، روز زندگی، روز عشق، روز امروز و روز فردا، روز ما شدن، روز فرار از هولناکی یه رویا و روز تبدیل شدن به سرنوشت. امروز طعم شیرین لبهات حس زندگی رو به عمق وجودم بخشید و فراتر از همیشه ها گرمای عشق بی پایانت به من و عشق تقارنی من به تو در لحظه لحظه با هم بودمون، بدون هیچ مزاحمی، بدون هییییچ احساس مادی دیگه ای با پوستم لمست کردم. مگه نمی گن عشق جاودانست؟ پس تو من چطور می تونیم خودمون رو جزو انسانهای فانی بدونیم؟ جدا از تمامی بندها، جدا از تمامی قید ها و تمامی پستی های زندگی؛ فقط و فقط احساس پاک و جاودانه حضور توئه که منو از فناپذیری فلسفی که دچارش هستم نجات می ده...
و تو لبخند می زنی، در آغوش من و من لبخند می زنم و زندگی سرشار از رویاهای آینده قلب و ذهن ما رو پر می کنه و بعد...
من حرف هایی رو گفتم که باید می گفتم و احساسی رو نشون دادم که باید نشون می دادم و حالا وقت کار دیگه ایه. به پشت سرم نگاه می کنم
احساسم راضی کننده نبود و باید دوباره تموم این حرفها رو به تو بزنم.
دوباره شروع می کنم:
لحظه های جاودانه حضور و جذاب ترین ترانه های زندگی . عشق تو چشمامون داره موج می زنه و....
این دفعه راضی کننده تر و با احساس تر حرفهام رو گفتم، آخرین بوسه ها و بعد دست هام رو باز می کنم و تو از آغوشم بیرون میای. به نظرم غریبه میای ولی هردوی ما می خندیم و از کارمون راضی هستیم با اینکه می دونیم غریبه ای بیش نیستیم.
صحنه هنوز پر از مردمیه که من و تو رو نگاه می کنن.
واقعا عاشقانه بود و همه برای من و تو کف می زنن چون نتیجه خیلی خوبه، هر کسی اینو باور می کنه و برای ما خوشحاله و از ته قلب دوستمون داره.
اما فقط من وتو می دونیم:
این جز چند لحظه پوچ و مصنوعی هیچ چیز دیگه ای نبوده...
و هر چی که هست فقط و فقط اینو مطمئنیم که در عمیق ترین لحظه های با هم بودنمون؛ در لحظه هایی که تلاش می کردیم به بهترین نحو ممکن عشقمون رو به هم نشون بدیم، می دونستیم که این عشق فقط و فقط حاصل ذهن یه آدمه که من و تو خودمون قبول کردیم این لحظه ها رو خلق کنیم برای ابد. با احساس اما بی روح...
با گذشت زمان این موضوع خودش رو به ما قبولوند که چطور لحظه ای عاشقیم و لحظه ای غریبه، لحظه ای می میریم و لحظه بعد زنده می شیم و چطور یاد بگیریم که احساسات بی جان خلق کنیم و داستان ها رو زنده کنیم.
فردا شاید قرار باشیم از جایی بپریم، شاید قرار باشه کسی رو بکشیم، شاید قرار باشه کسی ما رو بکشه ، شاید دیگه رومنس نه، شاید تراژدی، شاید کمدی و شاید هم اکشن...
شاید پر کار باشیم و شاید گزیده کار، شاید بهترین باشیم و شاید بدترین اما اینو درک می کنیم که این ها فقط و فقط یه بازیه، فقط یه سرگرمی...
و ما اینو از روزی که وارد این حرفه شدیم می دونستیم: حرفه احساسات بی جان، حرفه عشقبازی های بی احساس...
30/04/1390
لحظه های جاودانه حضور و جذاب ترین ترانه های زندگی . عشق تو چشمامون داره موج می زنه و هیچ احساسی زیباتر از این نیست که تو رو کنار خودم داشته باشم. آغوش گرمت و بوسه های شیرینت منو به آسمون ها می بره و آرامش ناتموم زندگی رو به دلم سرازیر می کنه. امروز قراره عشق رو تمرین کنیم. امروز روز ماست، روز زندگی، روز عشق، روز امروز و روز فردا، روز ما شدن، روز فرار از هولناکی یه رویا و روز تبدیل شدن به سرنوشت. امروز طعم شیرین لبهات حس زندگی رو به عمق وجودم بخشید و فراتر از همیشه ها گرمای عشق بی پایانت به من و عشق تقارنی من به تو در لحظه لحظه با هم بودمون، بدون هیچ مزاحمی، بدون هییییچ احساس مادی دیگه ای با پوستم لمست کردم. مگه نمی گن عشق جاودانست؟ پس تو من چطور می تونیم خودمون رو جزو انسانهای فانی بدونیم؟ جدا از تمامی بندها، جدا از تمامی قید ها و تمامی پستی های زندگی؛ فقط و فقط احساس پاک و جاودانه حضور توئه که منو از فناپذیری فلسفی که دچارش هستم نجات می ده...
و تو لبخند می زنی، در آغوش من و من لبخند می زنم و زندگی سرشار از رویاهای آینده قلب و ذهن ما رو پر می کنه و بعد...
من حرف هایی رو گفتم که باید می گفتم و احساسی رو نشون دادم که باید نشون می دادم و حالا وقت کار دیگه ایه. به پشت سرم نگاه می کنم
احساسم راضی کننده نبود و باید دوباره تموم این حرفها رو به تو بزنم.
دوباره شروع می کنم:
لحظه های جاودانه حضور و جذاب ترین ترانه های زندگی . عشق تو چشمامون داره موج می زنه و....
این دفعه راضی کننده تر و با احساس تر حرفهام رو گفتم، آخرین بوسه ها و بعد دست هام رو باز می کنم و تو از آغوشم بیرون میای. به نظرم غریبه میای ولی هردوی ما می خندیم و از کارمون راضی هستیم با اینکه می دونیم غریبه ای بیش نیستیم.
صحنه هنوز پر از مردمیه که من و تو رو نگاه می کنن.
واقعا عاشقانه بود و همه برای من و تو کف می زنن چون نتیجه خیلی خوبه، هر کسی اینو باور می کنه و برای ما خوشحاله و از ته قلب دوستمون داره.
اما فقط من وتو می دونیم:
این جز چند لحظه پوچ و مصنوعی هیچ چیز دیگه ای نبوده...
و هر چی که هست فقط و فقط اینو مطمئنیم که در عمیق ترین لحظه های با هم بودنمون؛ در لحظه هایی که تلاش می کردیم به بهترین نحو ممکن عشقمون رو به هم نشون بدیم، می دونستیم که این عشق فقط و فقط حاصل ذهن یه آدمه که من و تو خودمون قبول کردیم این لحظه ها رو خلق کنیم برای ابد. با احساس اما بی روح...
با گذشت زمان این موضوع خودش رو به ما قبولوند که چطور لحظه ای عاشقیم و لحظه ای غریبه، لحظه ای می میریم و لحظه بعد زنده می شیم و چطور یاد بگیریم که احساسات بی جان خلق کنیم و داستان ها رو زنده کنیم.
فردا شاید قرار باشیم از جایی بپریم، شاید قرار باشه کسی رو بکشیم، شاید قرار باشه کسی ما رو بکشه ، شاید دیگه رومنس نه، شاید تراژدی، شاید کمدی و شاید هم اکشن...
شاید پر کار باشیم و شاید گزیده کار، شاید بهترین باشیم و شاید بدترین اما اینو درک می کنیم که این ها فقط و فقط یه بازیه، فقط یه سرگرمی...
و ما اینو از روزی که وارد این حرفه شدیم می دونستیم: حرفه احساسات بی جان، حرفه عشقبازی های بی احساس...
30/04/1390
