۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

تصوراتم...

از تعلقاتم تنها تعلق خاطري مانده كه آن هم در حال محو شدن است به سوي تصوراتم تصوراتي شيرين تصوراتي شرمگين تصاوير ذهني سراسر سپيد مثل شير به زيبايي اولين گام هاي لرزان آهويي تازه متولد شده به زيبايي مصمم بودن گام هايت سپيد همچون رويا روياي بهشت روياي ايستادن بر در بهشت روياي ورود به بهشت روياي چشم گشودن در سپيدي بهشت بعد از تولد مرگ شيرين جدا شدن از سياهي روياي غرق شدن در سپيدي بهشت روياي در آغوش كشيدن بهشت روياي لمس لطافت بهشت و روياي چشيدن طعم بهشت تصاوير ناكجا آباد و چه كسي مي گويد نا كجا آباد همان بهشت نيست؟ آنهم وقتي كه با شور و اشتياق قدم در راه كشفش مي گذاري؟ ناكجا آباد تصوراتم هميشه بهشت است زيبا پر بركت پر آب و بارور و كجا زيباتر از ناكجا آباد؟ صورتم را بر درهايش بچسبانم گوش بسپارم به صداي آرامش قلبم گوش بسپارم به صداي خاموشي شهوت مردانه زيستنم صداي بازساختن غرور از دست رفته ام و صداي آهنگين حضوري در تصاوير تصوراتم و گرمايي كه گذر پاهاي برهنه اي بر زمين تصوراتم بر جاي مي ماند تصوراتم همه شيرين است و شرمگين همه جوياي لذت است و سپيدي همه گذار بهشت است و ناكجا آباد همه لمس لطافت پوست گام هاي مصمم است و گرم و تصوراتم همه رنگ است در برابر تعلقاتم و نور نور رهايي نور ذهن تصويرسازم و نور تصوير به هم پيوستي تصاويري از تصورات ذهن تصويرسازم كه بر گذر از نور حضوري رنگ گرفته اند نور سپيد نور گرم نور بهشت و نور ذهن اينگونه تصوراتم را در مغزم مي نهم در جايگاه جهان هندسي تا چشمانم جز پرده تصوراتم را تصوير نسازد و افكارم جز آن را درك نكند شايد با وجود ناكجاآبادي كي در تصوراتم هميشه بهشت است بتوانم بگويم زندگي هنوز قابل دوست داشتن است جدا از تمام تعلقاتم و پيوست به تمام تصوراتم...
90١10١10


۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

سندروم 55


یک روز یک مرد که با لپ تاپش فیلم پورنو می دید و همزمان با دست چپ اس ام اس بازی هم می کرد، احساس کرد که دچار یه بیماری عجیب و لاعلاج ناشناخته شده که افکارش رو از زندگی پرت می کنه. احساس کرد جلوی مرد بودنش رو گرفته. با خودش فکر کرد که این زندگی نیست و اینکه من حداقل باید یه جوری مرد بودن خودم رو به رخ بقیه بکشم و خودم رو از شر این مریضی خلاص بکنم. پس تصمیم کرفت خودشو بکشه. دستشو از شلوارش کشید بیرون و همتشو جمع و عزمشو جزم کرد.
اما در حقیقت به همین راحتی هم نبود:
قرص خوردن؟ نه، این کار دخترای عاشقیه که به عشقشون نرسیدن.
خودکشی با گاز؟ نه، اینم کار آدمای به بن بست رسیده و افسرده ست.
پس تصمیم گرفت با یه اسلحه کوچولو خودشو بکشه تا یه کار مردونه رو با یه روش مردونه انجام داده باشه اما مشکل پیدا کردن اسلحه بود. با خودش فکر کرد چقدر خوب می شد اگه یه مگنوم 45 یا یه دیزرت ایگل تو خونه می داشت واسه همچین روزی اما اینجا اگه هم پیدا بشه فوقش یه کلاش تخمی پیدا میشه که اونقدر قدیمیه که آدم شک می کنه اصلا بتونه شلیک کنه یا نه. راستش مشکل بعدی اینجا بود که فرضاً اگه اون مگنوم رو داشت باید چطور این کار رو می کرد؟ فکر کرد مگنوم رو بذاره روی شقیقه ش، اما این مثل جنایتکارایی بود که پلیس می خواد دستگیرشون کنه و هیچ راه فراری ندارن؛ من که جنایتکار نیستم. با انگشتاش یه مگنوم تو دستش درست کرد. مگنوم خیالی رو گذاشت زیر چونه ش، خواست ماشه خیالش رو بچکونه که دید اینجوری میشه مثل آدمایی که همه چیزشون رو از دست دادن، اما من هیچ چیزی رواز دست ندادم. دوباره مگنوم خیالی رو از زیر چونه ش برداشت و سرشو گذاشت رو سینه ش، درست روی قلبش اما دید اینجوری زیاد حرکتش قشنگ نمیشه و بیشتر مثل بزدل ها به نظر میاد؛ نه اینکه یه مرد باشه.
از فکر اسلحه اومد بیرون. فکر کرد بره از بالای پشت بوم بپره، اما اینجوری هم مثل آدمایی به نظر می رسید که از چیزی عصبانی می شن و بدون اینکه فکر بکنن از شدت درموندگی میرن بالای پشت بوم و خودشون رو پرت می کنن پایین. اوووووووه تیغ رو یادش رفته بود. یه مرد معمولا یه تیغ داره همیشه واسه تراشیدن ریشش. پس رفت حموم و تازه یادش اومد که این روزا دیگه کسی با تیغ صورتشو اصلاح نمی کنه، انواع تیغای ژیلت و ماشینای اصلاح براون و فیلیپس دور و بر همه مردا رو پر کرده. اصلا اینجوری بیشتر مثل آدمایی می موند که زنشون قهر کرده و از دوری زنشون و از فشاری که دعوا های خانوادگی بهش وارد کرده رگای دستشو زده. بعدشم اصلا کدوم دست؟ چپ؟ راست؟ یا اصلا هر دوتاش؟ شایدم هیچ کدوم.
تصمیم گرفت دو تا سر یه سیم رو لخت کنه و سرشو بزنه به پریز برق، اما واقعا چه تضمینی بود که برق 220 ولت فورا بکشدش؟
کم کم دوباره داشت افکارشو از دست می داد. تمرکزش داشت به هم می خورد. قدرت فکر کردنشو از دست داده بود و نمی تونست حتی واسه همچین کاری یه تصمیم بگیره. با خودش فکر کرد واقعاً مزخرفه که یه اسلحه داشته باشی و بخوای خودتو بکشی اما نتونی تصمیم بگیری که سر اسلحه رو روی شقیقه ت بذاری یا زیر چونه ت؟ یا اصلا به قلبت شلیک کنی؟
البته اصولا این همون بیماری لاعلاجش بود که این جور مواقع بدجور می رفت رو اعصابش و نمی تونست درست تصمیم بگیره. یعنی در حقیقت اصلا نمی تونست تصمیم بگیره، حالا تصمیم درست به جای خودش یا اصلا افکارش رو از نقطه اول پرت می کردبه یه جای دیگه. با خودش فکر کرد شاید کس دیگه ای هم این بیماری شناخته نشده رو داشته باشده و اون تنها مبتلای یه این بیماری تو دنیا نباشه، بیماری ای که نمی ذاره تو این دنیا حتی بتونی خودتو بکشی. البته خودشم قبول داشت این موضوع تا حدودی به جبر جغرافیایی و روشنفکری هم مربوط میشه اما این دو تا موضوع، مسئله ای نبودن که حل نشن. پس مشکل جای دیگه ایه.
پس رفت و دوباره پای لپ تاپش نشست و این بار به جای اینکه یه فیلم پورنو بذاره، ورد 2010 رو اجرا کرد و شروع کرد نوشتش درباره بیماریش:
انسانها در طول زندگی خود دچار بیماری های و مشکلات جسمی و روحی فراوانی می گردند. انواع مختلف بیماری ها از سرما خوردگی و آنفلوانزا گرفته تا ایدز و ام اس و از افسردگی و اسکیزوفرنی گرفته تا تعارضات شخصیتی و انواع فوبیا ها و هیستری ها، با تحت تأثیر قرار دادن و مختل کردن نظم زندگی روزانه ما انسان ها باعث تلفات در وقت، سرمایه و حتی ضربات و هزینه های جبران ناپذیر اجتماعی و همچنین فردی می گردند، به طوری که شاید هیچگاه و به هیچ طریقی قابل قیاس و یا محاسبه نباشند. اما بیماری هایی نیز هستند که همچون بیماری های روحی با وجود این که طیف گسترده ای رفتارها و کردارهای اجتماعی ما را تحت تأثیر خود قرار می دهند اما کمتر شناخته شده اند و …
مونده بود که اسمشو چی بذاره تا اینکه به یاد فیسبوکش افتاد. متنی رو که نوشته بود رو گذاشت تو فیسبوکش و دوستاش رو تگ کرد. اسم بیماری ناشناخته ش رو گذاشت سندروم 55، چون پنجاه و پنجمین نوتی بود که تو فیسبوک می ذاشت.
باور ندارین، فیسبوکشو چک کنین...
2/7/1390

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

حرفه عشقبازی های بی احساس


تو به من نگاه می کنی و من به تو و اینجاست که باید بگم:
لحظه های جاودانه حضور و جذاب ترین ترانه های زندگی . عشق تو چشمامون داره موج می زنه و هیچ احساسی زیباتر از این نیست که تو رو کنار خودم داشته باشم. آغوش گرمت و بوسه های شیرینت منو به آسمون ها می بره و آرامش ناتموم زندگی رو به دلم سرازیر می کنه. امروز قراره عشق رو تمرین کنیم. امروز روز ماست، روز زندگی، روز عشق، روز امروز و روز فردا، روز ما شدن، روز فرار از هولناکی یه رویا و روز تبدیل شدن به سرنوشت. امروز طعم شیرین لبهات حس زندگی رو به عمق وجودم بخشید و فراتر از همیشه ها گرمای عشق بی پایانت به من و عشق تقارنی من به تو در لحظه لحظه با هم بودمون، بدون هیچ مزاحمی، بدون هییییچ احساس مادی دیگه ای با پوستم لمست کردم. مگه نمی گن عشق جاودانست؟ پس تو من چطور می تونیم خودمون رو جزو انسانهای فانی بدونیم؟ جدا از تمامی بندها، جدا از تمامی قید ها و تمامی پستی های زندگی؛ فقط و فقط احساس پاک و جاودانه حضور توئه که منو از فناپذیری فلسفی که دچارش هستم نجات می ده...
و تو لبخند می زنی، در آغوش من و من لبخند می زنم و زندگی سرشار از رویاهای آینده قلب و ذهن ما رو پر می کنه و بعد...
من حرف هایی رو گفتم که باید می گفتم و احساسی رو نشون دادم که باید نشون می دادم و حالا وقت کار دیگه ایه. به پشت سرم نگاه می کنم
احساسم راضی کننده نبود و باید دوباره تموم این حرفها رو به تو بزنم.
دوباره شروع می کنم:
لحظه های جاودانه حضور و جذاب ترین ترانه های زندگی . عشق تو چشمامون داره موج می زنه و....
این دفعه راضی کننده تر و با احساس تر حرفهام رو گفتم، آخرین بوسه ها و بعد دست هام رو باز می کنم و تو از آغوشم بیرون میای. به نظرم غریبه میای ولی هردوی ما می خندیم و از کارمون راضی هستیم با اینکه می دونیم غریبه ای بیش نیستیم.
صحنه هنوز پر از مردمیه که من و تو رو نگاه می کنن.
واقعا عاشقانه بود و همه برای من و تو کف می زنن چون نتیجه خیلی خوبه، هر کسی اینو باور می کنه و برای ما خوشحاله و از ته قلب دوستمون داره.
اما فقط من وتو می دونیم:
این جز چند لحظه پوچ و مصنوعی هیچ چیز دیگه ای نبوده...
و هر چی که هست فقط و فقط اینو مطمئنیم که در عمیق ترین لحظه های با هم بودنمون؛ در لحظه هایی که تلاش می کردیم به بهترین نحو ممکن عشقمون رو به هم نشون بدیم، می دونستیم که این عشق فقط و فقط حاصل ذهن یه آدمه که من و تو خودمون قبول کردیم این لحظه ها رو خلق کنیم برای ابد. با احساس اما بی روح...
با گذشت زمان این موضوع خودش رو به ما قبولوند که چطور لحظه ای عاشقیم و لحظه ای غریبه، لحظه ای می میریم و لحظه بعد زنده می شیم و چطور یاد بگیریم که احساسات بی جان خلق کنیم و داستان ها رو زنده کنیم.
فردا شاید قرار باشیم از جایی بپریم، شاید قرار باشه کسی رو بکشیم، شاید قرار باشه کسی ما رو بکشه ، شاید دیگه رومنس نه، شاید تراژدی، شاید کمدی و شاید هم اکشن...
شاید پر کار باشیم و شاید گزیده کار، شاید بهترین باشیم و شاید بدترین اما اینو درک می کنیم که این ها فقط و فقط یه بازیه، فقط یه سرگرمی...
و ما اینو از روزی که وارد این حرفه شدیم می دونستیم: حرفه احساسات بی جان، حرفه عشقبازی های بی احساس...

30/04/1390

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

تفکرات یک چترباز

بذارین از اینجا شروع کنم که قصد دارم یه فکری رو که امشب طی یه بحث خیلی خیلی منطقی و بزرگونه به ذهنم رسید رو با شما در میون بذارم و با هم توش شریک بشیم. البته اگه شما هم پایه باشین

تا حالا به پرواز فکر کردین؟ همون چیزی که سالها و سالها و سالها فکر انسانهایی مثل من و شما رو به خودش مشغول کرده بود. فکر بزرگیه، نه؟!! یعنی باید اینطور باشه وگرنه اگه قرار باشه انسان فکر بزرگ نکنه که انسانیتش زیر سوال میره و انسانی که انسانیتش زیر سوال رفته اصولا نمیشه به عنوان یه انسان متفکر در نظر گرفته بشه. حالا از موضوع زیاد پرت نشیم، مخصوصا که درباره پرواز قبلا باهاتون صحبت کردم و به خوشبختانه به همین خاطر زیاد لازم نیست رو خود پرواز مانور بدم. البته این چیزی از اهمیت و عظمت پرواز کم نمی کنه چون اصلا پرواز بستریه برای اینکه ما بتونیم در مورد خیلی چیزا مثل همین حرفای امشب که قصد دارم بهتون بگم با هم بحث کنیم رو روش مانور بدیم و خودمون از بحثمون لذت ببریم. باز دارم از موضوع پرت میشم، نه؟ پس بریم سر اصل مطلب.

اصولا خیلی از وسایلی که ما آدما ساختمیشون یه جور حفاظن. حفاظهایی که ما رو در مقابل طیف وسیعی از مسائل مختلف حفظ می کنن. حفاظ هایی در مقابل نادونی هامون، ناتوانایی هامون و حفاظ هایی برای آسیب ها و خطراتی که ما رو تهدید می کنه و به کمک این حفاظ ها می تونیم راه خودمون رو به سمت پیشرفت و در نهایت تکامل با سرعت و دقت بیشتری طی کنیم. راستش چتر همیشه واسه ما یه حفاظ بوده، چه چتری که رو سرمون می گیریم که تا بارون و برف روی ما نریزه و خیسمون نکنه و چه چتری که باهاش می پرن پایین از یه جای بلند و جلوی سقوط رو میگیره و حافظ جون ماست و با افزایش توانایی مون می تونه حتی فرصت یه تفریح حسابی و هیجان انگیز رو به ما بده.

چتر بر اساس نیاز ما بوجود اومد. نیاز پرش از یه جای بلند و شاید نیاز به یه حرکت عمودی به سمت زمین ایجاب می کرد که ما وسیله ای بسازیم که بتونیم با جاذبه زمین و اون شتاب معروفش مبارزه کنیم و از این پرش جون سالم به در ببریم. واقعا ایده جالبیه. اینطور فکر نمی کنین؟ و از اون به بعد چتر کاربرد خودش رو تو جاهای مختلف پیدا کرد. کاربرد نظامیش چه تو پیاد کردن سرباز و تجهیزات از هواپیما که خودش باعث سرعت در انتقال نیرو میشد و چه تو نجات جون خلبان هایی که هواپیماهشون مورد هدف قرار گرفته و به قول خودشون موفق به ایجکت میشن. کم کم این چتر کاربرد تفریحی هم پیدا کرد خیلی ها برای هیجانش بهش رو آوردن و قصه اصلی ما هم از همین جا شروع میشه.

بیاین تصور کنیم که می خواین از یک هواپیما بیرون بپرینو با این کار یه هیجان ناب رو تجربه کنین. تجربه فوق العادیه. شروع می کنین به پوشیدن تجهیزات ایمنی و همه چیز رو چک می کنین. لباس ها، کلاه ایمنی و عینک و سایر وسایل و لوازم همشون مرتب و سالمن و دو تا چتر هم می بندین و اجازی می دین یه متخصص اونا رو چک کنه و حتی برای ایمنی بیشتر یه بار دیگه هم چکشون می کنین تا مطمئن بشیم که خطری تهدیدتون نمی کنه و دقیقا عقل هم همینو میگه. پیش به سوی یه تجربه نااااب. به چی فکر می کنین؟ من هم به شما ملحق میشم و میریم واسه اون لحظه هیجان انگیز.

همه فکر و ذکرمون پریدنه. یه حس غریب شاید یه استرس رو بهمون وارد می کنه ولی تجهیزات چک شده این اطمینان رو به ما میده که ریسکشو قبول کنیم. تصور لحظه پریدن تا لحظه باز کردن چتر و بعد از اون فرود کل ذهنمون رو پر کرده. بگو و بخند و لذت بردن از تک تک لحظه هامون واقعا شادی آوره و واقعا هم فرصت نابیه که نصیب هرکسی نمیشه. حتما آسمون ما رو طلبیده :دی

لحظه موعود داره نزدیک میشه، پس بهتره خودمون رو آماده کنیم: چک کردن برای بار آخر و بالاخره به منطقه پرش می رسیم. راستی شما آماده این برای پرش؟ اول شما بفرمایین

وااااااو اصلا فکرشو می کردین از با چه سرعتی از هواپیما بیرون می پرین؟ واقعا هیجان انگیزه. دیندن مناظری که هر کسی نمی تونه ببینتشون و هیجانی که هر کسی نمی تونه تجربه کنه. با تمام وجود داد می زنیم که زندگی واقعا چه لحظاتی برای ما فراهم می کنه. پایین و پایین و پایینتر و به زمین نزدیک میشیم و ذهنمون پر از خوشی مثل رگ هامون که پره از آندرنالین.

کم کم داریم به جایی می رسیم که باید چتر رو باز کنیم. همراهای ما چتراشون رو باز می کنن و در نظر ما و شما یهو تو آسمون متوقف میشن و ما ازشون دور میشیم. این هیجان لعنتی نمی ذاره درست تصمیم بگیریم و تصمیم می گیریم تا جایی که امکان داره چترمون رو باز نکنیم. همینطور میریم پایین و پایینتر و اونایی که چترشون رو باز کردن دیگه تو هوا مثل یه نقاط مبهم دیده میشن. مثل اینکه واقعا داریم به جاهای خطرناک می رسیم.

به هم علامت میدیم تا چتر رو با هم باز کنیم. دستگیره چتر رو می کشیم و اینجاست که اتفاق می افته:

چتر شما باز نشد و من دقیقا مثل کسی که توی آسمون توقف کرده باشه شما رو می بینم که دارین از من دور میشین و شما هم منو می بینین که دارم به سرعت تبدیل به یه نقطه ثابت تو هوا میشم. لحظه سختی بود ولی چتر دوم واسه همین اوقاته. خیالتون راحت باشه.

خدای من چتر دوم هم باز نمیشه...

تلاش واقعا بیهودست. جدی میگم واقعا بیهودست؟ یعنی انتظار دارین نباشه؟ سرعت و سرعت و سرعته که اینجا یه فاکتور مهمه توی زندگی شما بازی می کنه.

راستش تمام این ماجراهایی که تعریف کردم واسه این بود که بیاین با هم فکر کنیم این چتر باز بیچاره از لحظه ای که می فهمه چترش باز نمیشه تا لحظه برخوردش به زمین به چی فکر می کنه؟ راستش از نظر زمانی زیاد طول نمی کشه. واقع ترسناکه. افکاری که همون لحظه به مغز آدم هجوم میارن واقعا خرد کنندس. اینکه بدونی فقط چند لحظه کوتاه فرصت برات بیشتر باقی نمونده. اینکه بدونی چقدر انسان می تونه یه لحظه تنها و درمونده باشه و عاجز از نجات خودش. ترس؟ هیجان؟ آرامش؟ و و و و هر کدوم ما واکنشون به این لحظات چی می تونه باشه؟ آیا تقدیرمون رو به سادگی می پذیریم؟ آیا در حالی که دستمون روی حلقه چتره و در حال تلاش کردن برای باز کردن چتریم به زمین برخورد می کنیم؟ آیا در حالی که داریم فریاد می زنیم بوسه مرگمون رو با زمین تجربه می کنیم؟ یا در حالی که از ترس تمام بدنمون قفل شده؟

گذشته از هر جوری که به زمین بخوریم و از هم بپاشیم و یا هر جور که از خودمون عکس العملی نشون بدیم و یا اون شکلکی که در لحظه برخورد رو صورتمون از خودمون در میاریم، میشه گفت که در اون لحظات ناامیدی ما اون خود واقعیمون رو به خودمون نشون میدیم و این تجربه ایه که هر کسی تجربه نمی کندش...

شما اگه جای اون چترباز بودین در اون لحظات به چی فکر می کردین؟

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

فاق کوتاه آفت لگن است و آفت جنگ نو گلنگدن است...


بعضی آدم ها پروفایل فیسبوکشون نماینده افکارشونه

بعضی ها پروفایلشون تبلیغ افکار دیگرانه

و بعضی ها...

پروفایلشون نمایشگاه خودشونه

قبل از اینکه گیج بشم یه نگاه می کنم به پروفایل خودم، ما دنبال چی می گردم؟ اینجا چکار می کنم؟ جایی که افکارم رو متمرکز کنم؟ جایی که راه های کج رو راست کنم؟ جایی که آرزوهای از دست رفته رو تو رویاهام زنده کنم؟ جایی که خود واقعیم رو نشون بدم؟ جایی که خود واقعیم رو پنهان کنم؟

اینکه تمرکز افکار من به چه سمتی سوق پیدا می کنه اصلا مسئله ای نیست که لازم باشه در موردش صحبت کنم، مسئله مهم تر اینه که اینجا قلمروی افکار منه. افکاری که کج یا راست متعلق به منه، افکاری که راست یا دروغ راه ورود به تفکر من رو نشون میده، افکاری که بعلاوه یه جسم، من رو می سازن...

سراب ذهن من، توهم های آشنای افکارم رو کجا باید تو خیال های آستانه 25 سالگی پنهان کنم؟ سرابی نه در یک روز گرم، بکه در سردترین روز زمین. چرا باید در 20سالگی یه انسان ایده آل نباشیم؟ چرا نباید در 15 سالگی تجربه ها کرد؟ چرا نباید در 10 سالگی از اینکه مشق هام رو ننویسم بترسم؟ چرا در 5 سالگی سالم بودم؟ و چرا وقتی به دنیا اومدم فقط 0 سالم بود؟ فقط 0 سال داشتن خیلی هم بد نیست. لوح سفید بودن...

اگه دنیا وجود نداشت انسانها کجا زندگی می کردن؟ اگه ما جزئی از این دنیا هستیم پس چرا می میریم و به دنیای دیگه ای اونم اگه وجود داشته باشه می ریم؟ اگه ما جزئی از این جهان نیستیم پس چرا نمیشه که ما باشیم و دنیا نباشه؟ خیال اینکه اگه یه روز دنیا باشه و من نباشم همونقدر متصوره که یه روز من باشم و دنیا نباشه و شایدم برعکس. اینکه اگه من بدون دنیا باشم پس چطور کجا باید زندگی کنم؟ اصلا دنیا کجاست؟ مگه یک دنیا بیشتر داریم که جنگ دنیا ها پیش میاد...

تمرکز کن ... تمرکز کن

سال ها افکار درهم و یکهو تمام افکار با یک فروردین و یک اردیبهشت و یک خرداد و یک تیر بهم می پیچه. و این یک تیر این مهمه، تلخیش مثل آب دهن مرده و دااااغ و این هدقیقا همون تیر هست که از اسلحه سال شلیک میشه و افکار دو نیمه می کنه شایدم اصلا نابود می کنه و می کشه و شایدم می کشه و نابود می کنه و این یک تیردقیقا 31 معروف خرداده که روزی بود که 0 ساله شدم بعلاوه یک و این هفت تیر همونیه روز افکار رو با یک شلیک از بین می بره؟

سالی که آخر دهه بود و دهه ای دو دهه آخر قرن بوده و روزی که قرن تموم بشه یا من در آستانه 35 سالگی یا یه جا تو یه عدد کمتر ترمز زده یا ترمز رو کشیدن یا کشیدم یا ... مگه یای دیگه ای هم می مونه؟

شاید تنها راه رهایی این نباشه ولی تنها راه غلبه بر افکار دقیقا همون افکار خودمه. یک روز نوشتم که چطور نباید به چیزی فکر کرد و بعد نوشتم که اگه کسی فهمید که چطور باید فکر نکرد بهم بگه تا بتونم دیگه فکر نکنم و این افکار ... 5 دقیقس که دارم با انگشتم روی دکمه ت ضربه می زنم طوری که فشار داده نشه ولی جالبه که نمی دونم جمله رو چطور باید تموم کنم.

شروعش کردم که تف کرده باشم افکاری که جای افکارم رو گرفته و توی دهن ذهنم نمی تونم بجومشون و اینقدر نجویده قورتشون دادم یا به زور بهم قورتانیده شد که دل ذهنم درد گرفت و یبوست گرفت و از کار کردن افتاد. شاید فکر مسهل که اون مسهل چیه یا کیه رو باید می کردم ولی وقتی کار نمی کنه چطور میشه کرد؟ فکر منظورمه

تجربه هایی که در ذهنم بود رو سالی فراموش کردم تا فکرشون کنم و یا نکنم

اما الان سال تموم شده

و شاید امروز من بخوام فکر کنم یا نکنم...


تیتر: از ترانه آفت محسن نامجو