۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

تفکرات یک چترباز

بذارین از اینجا شروع کنم که قصد دارم یه فکری رو که امشب طی یه بحث خیلی خیلی منطقی و بزرگونه به ذهنم رسید رو با شما در میون بذارم و با هم توش شریک بشیم. البته اگه شما هم پایه باشین

تا حالا به پرواز فکر کردین؟ همون چیزی که سالها و سالها و سالها فکر انسانهایی مثل من و شما رو به خودش مشغول کرده بود. فکر بزرگیه، نه؟!! یعنی باید اینطور باشه وگرنه اگه قرار باشه انسان فکر بزرگ نکنه که انسانیتش زیر سوال میره و انسانی که انسانیتش زیر سوال رفته اصولا نمیشه به عنوان یه انسان متفکر در نظر گرفته بشه. حالا از موضوع زیاد پرت نشیم، مخصوصا که درباره پرواز قبلا باهاتون صحبت کردم و به خوشبختانه به همین خاطر زیاد لازم نیست رو خود پرواز مانور بدم. البته این چیزی از اهمیت و عظمت پرواز کم نمی کنه چون اصلا پرواز بستریه برای اینکه ما بتونیم در مورد خیلی چیزا مثل همین حرفای امشب که قصد دارم بهتون بگم با هم بحث کنیم رو روش مانور بدیم و خودمون از بحثمون لذت ببریم. باز دارم از موضوع پرت میشم، نه؟ پس بریم سر اصل مطلب.

اصولا خیلی از وسایلی که ما آدما ساختمیشون یه جور حفاظن. حفاظهایی که ما رو در مقابل طیف وسیعی از مسائل مختلف حفظ می کنن. حفاظ هایی در مقابل نادونی هامون، ناتوانایی هامون و حفاظ هایی برای آسیب ها و خطراتی که ما رو تهدید می کنه و به کمک این حفاظ ها می تونیم راه خودمون رو به سمت پیشرفت و در نهایت تکامل با سرعت و دقت بیشتری طی کنیم. راستش چتر همیشه واسه ما یه حفاظ بوده، چه چتری که رو سرمون می گیریم که تا بارون و برف روی ما نریزه و خیسمون نکنه و چه چتری که باهاش می پرن پایین از یه جای بلند و جلوی سقوط رو میگیره و حافظ جون ماست و با افزایش توانایی مون می تونه حتی فرصت یه تفریح حسابی و هیجان انگیز رو به ما بده.

چتر بر اساس نیاز ما بوجود اومد. نیاز پرش از یه جای بلند و شاید نیاز به یه حرکت عمودی به سمت زمین ایجاب می کرد که ما وسیله ای بسازیم که بتونیم با جاذبه زمین و اون شتاب معروفش مبارزه کنیم و از این پرش جون سالم به در ببریم. واقعا ایده جالبیه. اینطور فکر نمی کنین؟ و از اون به بعد چتر کاربرد خودش رو تو جاهای مختلف پیدا کرد. کاربرد نظامیش چه تو پیاد کردن سرباز و تجهیزات از هواپیما که خودش باعث سرعت در انتقال نیرو میشد و چه تو نجات جون خلبان هایی که هواپیماهشون مورد هدف قرار گرفته و به قول خودشون موفق به ایجکت میشن. کم کم این چتر کاربرد تفریحی هم پیدا کرد خیلی ها برای هیجانش بهش رو آوردن و قصه اصلی ما هم از همین جا شروع میشه.

بیاین تصور کنیم که می خواین از یک هواپیما بیرون بپرینو با این کار یه هیجان ناب رو تجربه کنین. تجربه فوق العادیه. شروع می کنین به پوشیدن تجهیزات ایمنی و همه چیز رو چک می کنین. لباس ها، کلاه ایمنی و عینک و سایر وسایل و لوازم همشون مرتب و سالمن و دو تا چتر هم می بندین و اجازی می دین یه متخصص اونا رو چک کنه و حتی برای ایمنی بیشتر یه بار دیگه هم چکشون می کنین تا مطمئن بشیم که خطری تهدیدتون نمی کنه و دقیقا عقل هم همینو میگه. پیش به سوی یه تجربه نااااب. به چی فکر می کنین؟ من هم به شما ملحق میشم و میریم واسه اون لحظه هیجان انگیز.

همه فکر و ذکرمون پریدنه. یه حس غریب شاید یه استرس رو بهمون وارد می کنه ولی تجهیزات چک شده این اطمینان رو به ما میده که ریسکشو قبول کنیم. تصور لحظه پریدن تا لحظه باز کردن چتر و بعد از اون فرود کل ذهنمون رو پر کرده. بگو و بخند و لذت بردن از تک تک لحظه هامون واقعا شادی آوره و واقعا هم فرصت نابیه که نصیب هرکسی نمیشه. حتما آسمون ما رو طلبیده :دی

لحظه موعود داره نزدیک میشه، پس بهتره خودمون رو آماده کنیم: چک کردن برای بار آخر و بالاخره به منطقه پرش می رسیم. راستی شما آماده این برای پرش؟ اول شما بفرمایین

وااااااو اصلا فکرشو می کردین از با چه سرعتی از هواپیما بیرون می پرین؟ واقعا هیجان انگیزه. دیندن مناظری که هر کسی نمی تونه ببینتشون و هیجانی که هر کسی نمی تونه تجربه کنه. با تمام وجود داد می زنیم که زندگی واقعا چه لحظاتی برای ما فراهم می کنه. پایین و پایین و پایینتر و به زمین نزدیک میشیم و ذهنمون پر از خوشی مثل رگ هامون که پره از آندرنالین.

کم کم داریم به جایی می رسیم که باید چتر رو باز کنیم. همراهای ما چتراشون رو باز می کنن و در نظر ما و شما یهو تو آسمون متوقف میشن و ما ازشون دور میشیم. این هیجان لعنتی نمی ذاره درست تصمیم بگیریم و تصمیم می گیریم تا جایی که امکان داره چترمون رو باز نکنیم. همینطور میریم پایین و پایینتر و اونایی که چترشون رو باز کردن دیگه تو هوا مثل یه نقاط مبهم دیده میشن. مثل اینکه واقعا داریم به جاهای خطرناک می رسیم.

به هم علامت میدیم تا چتر رو با هم باز کنیم. دستگیره چتر رو می کشیم و اینجاست که اتفاق می افته:

چتر شما باز نشد و من دقیقا مثل کسی که توی آسمون توقف کرده باشه شما رو می بینم که دارین از من دور میشین و شما هم منو می بینین که دارم به سرعت تبدیل به یه نقطه ثابت تو هوا میشم. لحظه سختی بود ولی چتر دوم واسه همین اوقاته. خیالتون راحت باشه.

خدای من چتر دوم هم باز نمیشه...

تلاش واقعا بیهودست. جدی میگم واقعا بیهودست؟ یعنی انتظار دارین نباشه؟ سرعت و سرعت و سرعته که اینجا یه فاکتور مهمه توی زندگی شما بازی می کنه.

راستش تمام این ماجراهایی که تعریف کردم واسه این بود که بیاین با هم فکر کنیم این چتر باز بیچاره از لحظه ای که می فهمه چترش باز نمیشه تا لحظه برخوردش به زمین به چی فکر می کنه؟ راستش از نظر زمانی زیاد طول نمی کشه. واقع ترسناکه. افکاری که همون لحظه به مغز آدم هجوم میارن واقعا خرد کنندس. اینکه بدونی فقط چند لحظه کوتاه فرصت برات بیشتر باقی نمونده. اینکه بدونی چقدر انسان می تونه یه لحظه تنها و درمونده باشه و عاجز از نجات خودش. ترس؟ هیجان؟ آرامش؟ و و و و هر کدوم ما واکنشون به این لحظات چی می تونه باشه؟ آیا تقدیرمون رو به سادگی می پذیریم؟ آیا در حالی که دستمون روی حلقه چتره و در حال تلاش کردن برای باز کردن چتریم به زمین برخورد می کنیم؟ آیا در حالی که داریم فریاد می زنیم بوسه مرگمون رو با زمین تجربه می کنیم؟ یا در حالی که از ترس تمام بدنمون قفل شده؟

گذشته از هر جوری که به زمین بخوریم و از هم بپاشیم و یا هر جور که از خودمون عکس العملی نشون بدیم و یا اون شکلکی که در لحظه برخورد رو صورتمون از خودمون در میاریم، میشه گفت که در اون لحظات ناامیدی ما اون خود واقعیمون رو به خودمون نشون میدیم و این تجربه ایه که هر کسی تجربه نمی کندش...

شما اگه جای اون چترباز بودین در اون لحظات به چی فکر می کردین؟

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

فاق کوتاه آفت لگن است و آفت جنگ نو گلنگدن است...


بعضی آدم ها پروفایل فیسبوکشون نماینده افکارشونه

بعضی ها پروفایلشون تبلیغ افکار دیگرانه

و بعضی ها...

پروفایلشون نمایشگاه خودشونه

قبل از اینکه گیج بشم یه نگاه می کنم به پروفایل خودم، ما دنبال چی می گردم؟ اینجا چکار می کنم؟ جایی که افکارم رو متمرکز کنم؟ جایی که راه های کج رو راست کنم؟ جایی که آرزوهای از دست رفته رو تو رویاهام زنده کنم؟ جایی که خود واقعیم رو نشون بدم؟ جایی که خود واقعیم رو پنهان کنم؟

اینکه تمرکز افکار من به چه سمتی سوق پیدا می کنه اصلا مسئله ای نیست که لازم باشه در موردش صحبت کنم، مسئله مهم تر اینه که اینجا قلمروی افکار منه. افکاری که کج یا راست متعلق به منه، افکاری که راست یا دروغ راه ورود به تفکر من رو نشون میده، افکاری که بعلاوه یه جسم، من رو می سازن...

سراب ذهن من، توهم های آشنای افکارم رو کجا باید تو خیال های آستانه 25 سالگی پنهان کنم؟ سرابی نه در یک روز گرم، بکه در سردترین روز زمین. چرا باید در 20سالگی یه انسان ایده آل نباشیم؟ چرا نباید در 15 سالگی تجربه ها کرد؟ چرا نباید در 10 سالگی از اینکه مشق هام رو ننویسم بترسم؟ چرا در 5 سالگی سالم بودم؟ و چرا وقتی به دنیا اومدم فقط 0 سالم بود؟ فقط 0 سال داشتن خیلی هم بد نیست. لوح سفید بودن...

اگه دنیا وجود نداشت انسانها کجا زندگی می کردن؟ اگه ما جزئی از این دنیا هستیم پس چرا می میریم و به دنیای دیگه ای اونم اگه وجود داشته باشه می ریم؟ اگه ما جزئی از این جهان نیستیم پس چرا نمیشه که ما باشیم و دنیا نباشه؟ خیال اینکه اگه یه روز دنیا باشه و من نباشم همونقدر متصوره که یه روز من باشم و دنیا نباشه و شایدم برعکس. اینکه اگه من بدون دنیا باشم پس چطور کجا باید زندگی کنم؟ اصلا دنیا کجاست؟ مگه یک دنیا بیشتر داریم که جنگ دنیا ها پیش میاد...

تمرکز کن ... تمرکز کن

سال ها افکار درهم و یکهو تمام افکار با یک فروردین و یک اردیبهشت و یک خرداد و یک تیر بهم می پیچه. و این یک تیر این مهمه، تلخیش مثل آب دهن مرده و دااااغ و این هدقیقا همون تیر هست که از اسلحه سال شلیک میشه و افکار دو نیمه می کنه شایدم اصلا نابود می کنه و می کشه و شایدم می کشه و نابود می کنه و این یک تیردقیقا 31 معروف خرداده که روزی بود که 0 ساله شدم بعلاوه یک و این هفت تیر همونیه روز افکار رو با یک شلیک از بین می بره؟

سالی که آخر دهه بود و دهه ای دو دهه آخر قرن بوده و روزی که قرن تموم بشه یا من در آستانه 35 سالگی یا یه جا تو یه عدد کمتر ترمز زده یا ترمز رو کشیدن یا کشیدم یا ... مگه یای دیگه ای هم می مونه؟

شاید تنها راه رهایی این نباشه ولی تنها راه غلبه بر افکار دقیقا همون افکار خودمه. یک روز نوشتم که چطور نباید به چیزی فکر کرد و بعد نوشتم که اگه کسی فهمید که چطور باید فکر نکرد بهم بگه تا بتونم دیگه فکر نکنم و این افکار ... 5 دقیقس که دارم با انگشتم روی دکمه ت ضربه می زنم طوری که فشار داده نشه ولی جالبه که نمی دونم جمله رو چطور باید تموم کنم.

شروعش کردم که تف کرده باشم افکاری که جای افکارم رو گرفته و توی دهن ذهنم نمی تونم بجومشون و اینقدر نجویده قورتشون دادم یا به زور بهم قورتانیده شد که دل ذهنم درد گرفت و یبوست گرفت و از کار کردن افتاد. شاید فکر مسهل که اون مسهل چیه یا کیه رو باید می کردم ولی وقتی کار نمی کنه چطور میشه کرد؟ فکر منظورمه

تجربه هایی که در ذهنم بود رو سالی فراموش کردم تا فکرشون کنم و یا نکنم

اما الان سال تموم شده

و شاید امروز من بخوام فکر کنم یا نکنم...


تیتر: از ترانه آفت محسن نامجو