۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

من دم کنده شده یک مارمولکم!!!!!

گفتم چرا ولی نمی دونستم که دعوا سر همین چرای لعنتیه.

دعوا سر همینه که چرا عین دم کنده شده مارمولک اونقدر تکون می خورم و تقلا می کنم تا خود مارمولک که به نظر از جنس خودم بوده بتونه در بره. اون دمشو فدا می کنه و من از اینکه دم مارمولک هستم و جونشو نجات میدم خوشحالم ولی چه فایده که چند روز دیگه مارمولک یه دم جدید در میاره و کی دم قدیمی مارمولک یادشه؟ یه تلاش بیهوده، یه تقلای بی فایده....

اصلا بود و نبود و زندگی و مرگ یه مارمولک کوچولو مگه چقدر با هم فرق می کنه؟ اصلا چرا باید دم مارمولک ها کنده بشه و بیفته و شروع کنه به تقلای بیهوده تا مارمولک بتونه فرار کنه؟ مگه نه اینکه سالانه هزاران و شاید هم میلیونها مارمولک به دنیا میان و می میرن؟ حالا یکی دو تا اینور اونور چه فرقی می کنه؟

در حقیقت دشمن مارمولک اگه دشمن باشه گول این حیل مارمولکو نمی خوره. مثلا اگه تو بخوای یه مارمولکو له کنی و مارمولک دمشو بکنه تا توجه تو رو جلب کنه، تو دیگه نمیری طرف مارمولک؟ یعنی واقعا اینقدر خنگ و بی عرضه ای که یه همچین چیزی گولت بزنه؟ پس واقعا فلسفه کنده شدن دم مارمولک چیه؟

در حقیقت فلسفه وجود "دم مارمولک صفتی" و آدمای "دم مارمولک صفت" همین یه مورد بیشتر نیست: خودتو به خاطر اونچه دوست داری فدا کن. اونم بدون هیچ فایده برای خودت. اینکه این کار برای حفظ جون مارمولک ضروریه رو بهوونه قرار می دیم واسه اینکه کار و تلاش بیهوده خودمون رو مهم جلوه بدیم.

سالهای ساله که خیلی ها از همین دم مارمولک صفتی ما استفاده می کنن. منظورم بحث سیاسی نیست. منظورم همین زندگی عادی و روزمره همه ماهاست. یکی که فکر می کنی باهات هست و از یه بدن و از یه جنس و از یه گوشت و پوست و خون هستین، یه روز که به یه مشکل بر می خوره فورا در اولین فرصت تو رو رها می کنه و و تو جلوی اون مشکل شروع می کنی به رقصیدن و از بین میری تا اون مشکل رو شاید و بازم میگم شاید کمی کند کرده باشی و به اون مارمولک فرصت فرار و دور شدن از مشکلش رو بدی، بدون اینکه واسه خودت چیزی بمونه و وقتی داری آخرین تقلاهاتو می کنی و در عین ناراحتی و درد، احساس خوبی داری.

اصلا فکر کردی چرا اون مارمولک اول تو رو رها میکنه؟ چرا سرش یا دست و پاهاشو ول نمی کنه که بره؟ جواب سوال خیلی سادست: دمش یعنی من و تو بی ارزش ترین چیزش بودیم در حالی که فکر می کردیم ما هم جزو همون بدن هستیم ولی مارمولک تو یه چشم بهم زدن من و تو رو انداخت جلوی دشمنش.

حالا اون مارمولک کو؟ احتمالا یه دم تازه درآورده و اون بدبختی که دم تازه مارمولکه چقدر خوشحاله که با یکی مثل مارمولک از یه جنسه ولی ایکاش من و تو که دمهای قبلی همین مارمولک بودیم می تونستیم بهش بگیم و این تجربه خودمون رو در اختیارش بذاریم که وقتی ولت کرد تازه می فهمی چه راه اشتباهی رو انتخاب کرده در دم مارمولک شدن.

از این آدمای مارمولک صفت خیلی زیاد داریم. شاید بیشتر ازتمام مارمولک های واقعی دنیا، اما چیزی که باید من و تو رو نگران کنه اینه که تعداد دمهای مارمولک ها و کسانی که استعدادشو دارن که دم مارمولک بشن خیلی خیلی بیشتر از تعداد خود مارمولک هاست. آدمای مارمولک صفت و جاه طلب که دیگران رو زیر پاهاشون له می کنن همیشه وجود داشتن ولی مشکل اصلی من و تو هستیم که عاشق مارمولک ها هستیم و اجازه می دیم به راحتی ما رو وسیله فرار خودشون بکنن و از ما استفاده کنن واسه هر خواسته ای که دارن.

این تجربه من و دوستم به عنوان دمهای قطع شده مارمولکه: عاشق و دنباله رو مارمولک ها نباشید دوستان چون اگه اونه مارمولک باشن حتما شما رو حتی اگه به دلیل اینکه تکراری شدین، به بهانه حضور دشمن قطع می کنن و حتما لازم نیست واقعا دشمنی حاضر باشه. چون حضور دشمن جایی هستش که شما به درد مارمولک می خورید البته واسه چند لحظه. دوست مارمولک ها نباشیم.

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

پشه را با دست راست بگيريد...

امشب دلم گرفته است از تلاش پشه اي كه جذب گرماي بدنم و نور موبايلم ميشود و نمي ترسد از اينكه من به جرم مزاحمت و بر هم زدن خلوتم جانش را بگيرم و نمي دانم چرا سعي مي كنم با دست چپم در هوا پشه را قاپ بزنم.
من كه راست دست هستم و دست چپم در مقابل دست راستم هيچ نيست و اون همان تلاش بيهوده مبارزه با حس زندگي است ومن در اين راه بسيار كند حركت مي كنم و انگار اين كمك بزرگيست به پشه قهرمان
دلم گرفته است از گربه اي كه امشب ديدم
گربه سياه و سپيدي كه براي سير كردن شكمش پلاستيك سياه آشغال هاي زندگي ما را كه انگار ماموران شهرداري يادشان رفته ساعت نه شب برش دارند را پاره مي كند و با اينكه صداي پاي من را مي شنود اصلا از حضورم پريشان نيست و فقط در يك قدمي سرش را از كيسه در مي آورد و به من خيره ميشود بي هيچ حس تشويش
شايد هم نگراني اش را بروز نمي دهد از ترس از دست دادن غذا
چه گربه اهل ريسكي
شايد هم حضور انسان برايش عادي شده است
همان لحظه صداي يك ماشين را از پشتم مي شنوم و نور چراغ هايش به چشمان گربه مي افتد و من مي بينم كه واقعا برق مي زنند
گربه نگاهش را از من بر مي دارد و حواسش پرت مي شود به حركت ماشين اما من همچنان خيره مانده ام به گربه و در ذهنم مرور مي كنم كه چطور مي شود كه يك گربه از من انسان نترسد در حاليكه مي توانم به رسم گربه آزاري يك لگد جانانه به او بزنم و قاه قاه بخندم و خشنود باشم از اينكه با گربه اي مواجه شدم كه با فاصله گرفتن از سرشتش به من فرصت يك تفريح مجاني را داد
دلم گرفته است از مارمولكي كه سه شنبه روي ديوار سيماني پادگان مي خزيد و بالا مي رفت تا بعد از شب سرد خودش را توي نور آفتاب گرم كند
خب همه مارمولك ها خون سرد هستند و اين يكي هم مستثني نيست
همين طور كه مارمولك از ديوار بالا مي رفت داشتم با خودم فكر مي كردم كه آيا او معني سيم خار دار را مي فهمد؟
معني اسارت را چطور؟
و اين تضاد را كه ديواري كه او را به آفتاب زندگي بخش مي رساند براي من و امثال من نماد جداييست از زندگي قبلمان
نمي دانم آيا مارمولك هم به من نگاه ميكرد؟
شايد اگر نزديك ديوار بودم كفشم را در مي آوردم تا مارمولك را با آن له كنم به رسم انسان بودن و وقت گذراني
چه جالب است كه ميشود نواده دايناسور ها را با يك لنگه كفش له كرد
مثل مبارزه براي برتري
براي شكست نخوردن
مبارزه اراده ها
مثل مبارزه تاريخي محمد علي كلي و جو فريزر
مبارزه براي بقا
من قويترم و مارمولك را له مي كنم
پوووووف
چقدر دلم براي كيبردم و تايپ كردن با آن تنگ شده است...