۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

چطور می تونیم به چیزی فکر نکنیم؟!

چیزی که می خوام در موردش بنویسم این نیست که چطور این امکان به وجود میاد و چطور می تونیم به چیزی فکر نکنیم، چون خودم اصلا نمی دونم چطور میشه به چیزی فکر نکرد! ولی شاید بهتر باشه یه مسائلی رو اینجا بازشون کنم. اگه بپرسین که چه مسائلی قراره اینجا باز بشن، باید بگم که وقتی هنوز مسئله ای باز نشده من چطور می تونم بگم که اون چه چیزیه و در حقیقت اصلا بهش فکر نکردم! شاید بگین که این حرفم با حرف قبلیم که گفته بودم نمی دونم چطور میشه به چیزی فکر نکرد، تناقض داره! ولی اگه دقت کنین می بینین که یه رابطه ظریفی بینشون هست. بذارین این رابطه رو با یه مثال توضیح بدم. اصلا خوبیه این دنیا اینه که میشه واسه هر چیزی یه مثال پیدا کرد. البته نه همه چیز! مثلا نمیشه برای مثال زدن یه مثال آورد! لااقل من که نمی تونم! ولی خیلی بامزه شد که تونستم "هر چیزی" رو با "نه همه چیز" معادل کنم!

از مثال پرت نشیم:

فرض کنید که چهار تا حلزون رو گرفتید و گذاشتیدشون توی آفتاب. قصدتون اینه که ببینی کدومشون زودتر می میرن! آخه حلزون ها تو آفتاب آب بدنشون رو از دست میدن و می میرن. آزمایش وحشتناکیه ولی روزانه هزاران موش و خوکچه هندی و از این جور موجودات می میرن تا آزمایشهای بیولوژیکی ما آدما به نتیجه دلخواهمون برسه، حالا این وسط چند تا حلزون که دیگه ارزشی ندارن! خب! فرض کنیم که سه تا از حلزون ها از اون سرشون رو از اون خونه صدفی مزخرفشون میارن بیرون و وقتی می بینن که هوا پسه، تصمیم می گیرن که حداقل شانس خودشون رو برای زنده موندن آزمایش کنن و شروع می کنن به حرکت کردن به اطراف. هرکدومشون سعی می کنن که یک سرپناه گیر بیارن تا شاید جون سالم در ببرن ولی اون حلزون چهارمی ...

آخ اون حلزون چهارمی خیلی انگار نشسته و داره حموم آفتاب می گیره! خیلی مزخرفه که یه حلزون بخواد حموم آفتاب بگیره، اینطور نیست؟ مثل این می مونه که یه ماهی بخواد بره استادیوم تا فوتبال ببینه اونم بدون اینکه با خودش آب ببره! اصلا شاید این حلزونه دچار یاس فلسفی شده و از اینکه یه حلزون کوچولوی کثیفه خوشحال نیست و می خواد خودشو بکشه. البته چون حلزون بی عقل و بی شعوری بوده نمی دونسته که این روش خودکشی اصلا روش خوبی نیست و خیلی دردناکه. از طرفی شما هم که می بینید یه حلزون عوضی شما و آزمایشتون رو مسخره کرده و از جاش تکون نمی خوره، از کوره در میرید و پاتون رو می ذارید رو حلزونه و عین اینکه بخواین ته سیگارتون رو خاموش کنید چند بار پنجه پاتون رو روی زمین تکون میدید. وقتی که پاتون رو برمی دارید چی می بینید؟ خیلی ساده میشه جواب رو حدس زد: یه توده خیس چندش آور به همراه تیکه های له شده یه صدف حلزون! عجب منظره ای! اگه شما هم مثل من آدم احساساتی و زودرنجی باشین احتمالا از دیدن همچین صحنه ای احساس عذاب وجدان بهتون دست میده. البته ممکنه همچین احساسی به من ددست نده چون من آدمی هستم که اصلا به چند تا از این چیزایی که بهش احساس میگن اصلا واکنش نشون نمیدم. به هر حال هر کس یه مشخصاتی داره واسه خودش. بگذریم... آها! داشتم می گفتم: شما یا یه آدم احساساتی هستید که دچار عذاب وجدان میشید یا از اون انسانهای بی پدر و مادری هستید که همچین صحنه رقت بار و چندش اوری آصلا باعث نمیشه که اون وجدان خفته شما یه کم از جاش تکون بخوره و شاید اگه از اون حرومزاده های پست فطرت باشید، احتمالا یه لبخند ملیح هم گوشه لبتون می شینه و اگه از اون حرومزاده های پست فطرت، پست فطرت تر باشید ممکنه این لبخند ملیح و نمکینتون تبدیل به یه قهقه ترسناک بشه و بعدش پیش خودتون فکر کنید و تمام این توجیهاتی که بالاتر گفتم واسه اینکه چرا این حلزون بیچاره از جاش تکون نمی خوره رو توی ذهن پلیدتون مرور کنید و با صدای بلند داد بزنید: "اون خودش می خواس بمیره ولی چون روش دردناکی رو انتخاب کرده بود و من هم چون آدم شریف و پدر و مادر داری هستم، خواستم کمکش کنم." !!!!!! البته نباید من رو جزو این آدما بدونید. چون من آدم واقعا احساساتی ای هستم و فقط احساسات خودم رو بروز نمیدم! اینو یادتون باشه...
صحبت خودکشی شد و یاد یه حرف نیچه افتادم در مورد خودکشی. خود متن حرف اصلا مهم نیست و نوشتنش فقط باعث میشه یکی، دو خطی به این "چیز" اضافه بشه و شاید وقتی تموم شد انگشتای دستم بیشتر درد بگیرن. نیچه... نیچه... نیچه ی سیبیلو! آره، همین نیچه! همین نیچه که هر حرفش مثل یه در گرانبها می مونه واسه طرفداراش و شاید بعضی دیگه و این افراد حرفای اونو آب طلا بگیرن و بزنن رو دیوار! من چیز زیادی در مورد نیچه نمی دونم و فعلا نمی خوام بدونم ولی اینو می دونم از حرفاش میشه استاتوس های خوبی درآورد واسه شیر کردن تو فیسبوک یا توئیت کردن توی توئیتر. نمی دونم خود نیچه فکر اینجا رو هم کرده بود؟ راستی این نیچه با اون سبیلش چکار می کرده؟ واسه ا اون سبیل جزئی شده از شخصیت نیچه مثل ریش فیدل کاسترو یا سیگار برگ واسه چند نفر دیگه از صنف های مختلف که نمی خوام اسشون رو ببرم. همیشه با دیدن اسم نیچه یاد سبیل هاش میفتم و بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا به این فکر می کنم که آیا نیچه سبیل هاشو با روغنی، چیزی چرب می کرده یا نه؟! توی عکساش که چیز زیادی معلوم نیست آخه اون زمان هنوز دوربین ها و عکسایی که می گرفتن زیاد کیفیت خوبی نداشتن، ولی اگه دانشجوی فلسفه می بودم احتمالا در موردش تحقیق می کردم. به این موضوع توجه کردین که وقتی حلزون ها راه میرن یه رد براق ازشون به جا می مونه؟ حلزون ها چون دست و پای درست و حسابی ندارن یه مایع لزج رو از خودشون ترشح می کنن که بتونن بهتر راه برن و این همون ماده براقیه که بعد از رد شدنشون از جایی اونجا می مونه و خشک میشه و عین یه رد پا مشخص می کنه که از اینجا حلزونی گذشته بوده! خیلی بامزه میشه اگه تصور کنیم که یه آدم سبیلو هر روز یه تعداد حلزون رو بذاره رو سبیلش تا اون رو براق کنن. البته منظورم نیچه نیست ولی ممکنه از هر فرد سبیلویی این کار سر بزنه اونم به این خاطر که روغنی که باهاش سبیلش رو چرب می کرده تموم شده بوده. شاید این کار احمقانه به نظر برسه ولی من این مرد رو تحسین می کنم چون نذاشته که شرایط اون رو از هدفی که داشته دور کنن و صد البته حتما می دونید که احتیاج مادر ابتکاره!


ابتکار! حرف از ابتکار شد. بعضی وقتا از ما یه ابتکاراتی سر میزنه که خدا هم انگشت به دهن می مونه از توانایی هایی که این آدم انجام میده. البته منظورم از آدم اینجا فقط مردا هستن. البته نه اینکه زن ها موجودات متفکری نباشن یا ابتکار نداشته باشن ولی بذارین حرفمو کامل کنتم تا منظورمو بهتر بگیرین. یه بار داشتم یه کتاب می خوندم(ناطور دشت) ، یه جاش قهرمان داستان داشت چیزی رو که با چشمای خودش دیده بود رو تعریف می کرد. اصلا بذارین خود متنش رو بنویسم: "این جوانک دانشجو نما ، دختر بی اندازه خوشگلی را به تور زده بود. پسر! آن دختر عجب تکه ای بود. ای کاش شما هم حرف هایی را که آن ها داشتند می زدند، می شنیدید. اولا کله هردوشان کمی گرم بود. و کاری که جوانک می کرد این بود که از زیر میز انگولک می کرد،و در ضمن راجع به پسری که توی خوابگاهشان یک شیشه تمام آسپرین را به قصد خودکشی خورده بود و چیزی نمانده بود که نفله بشود، صحبت می کرد. دختر پشت سر هم به او می گفت: ((چقدر وحشتناکه... نکن عزیزم. خواهش م یکنم نکن. اینجا جاش نیست.)) تو را به خدا تصور بکنید که آدم یکی را از زیر میز انگولک بکند و در همان حال راجع به خودکشی یک شخص دیگر برایش حرف بزند." خب! حالا منظورمو گرفتید؟ فهمیدید چطور احتیاج میشه مادر ابتکار؟ ما آقایون(از این کلمه خیلی متنفرم) توی این کارا خیلی استادیم. بعضی وقتا حتی از کودن ترین و احمق ترین ماها یه چشمه هایی سر میزنه که نگو و نپرس! بعضیوقتا با خودم فکر می کنم اگه مغز این یارو رو باز می کردی و از توش یه سفینه فضایی میزد بیرون اصلا جای تعجبی نبود!(دیالوگ فیلم هفت) اصلا شاید تمام اختراعات بشر که به دست توانمند آقایون انجام شده همینطوری بوده! یه بار یه جا یه چیزی نوشته بودن که سه جمله داشت. البته فقط جمله سومش به درد اینجا می خوره که نوشته بود میشه با تمام دنیا خوابید و باکره ماند! اینم احتمالا یه جور ابتکاره!

اوپس! راستشو بخواین از نوشتن این پاراگراف دچار احساس عذاب وجدان شدم! یادتون میاد که اون بالا ها نوشته بودم که من آدم احساساتی ای هستم. نمی دونم چرا ولی خودتون می دونید که بوجود اومدن احساس زیاد دلیل نمی خواد. اینجا هم همینطوره ولی در مورد اون حلزون ها یه کم قضیه فرق می کرد ولی دوباره میگم اینجا داستان چیز دیگه ایه. آخه اینجور مسائل واسه ما یه کم حل نشده مونده و حدود و مرزهاش ناشناخته. داستان ایجا طوریه که انگار یه نفر انگشت چربش رو می ذاره روی شیشه عینک شما و بعد هرچقدر شما تلاش می کنید که اون لکه رو پاک کنید تلاشتون بیهوده ست و فقط چربی رو روی شیشه عینکتون بیشتر بخش کردید. البته منظورم اون حلزون مرده نیست چون که اون به هر حال مرده و شما با تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی نمی تونید دوباره زنده کنیدش. حتما درک می کنید که که چرا این کارها اصلا فایده ای نداره. موضوع اصلا این نیست که شما نمی تونید دهان اون حلزون بیچاره رو پیدا کنید یا اینکه چون قلبش با قلب ما آدما فرق می کنه، چون علم اونقدر پیشرفت کرده که با کمی چرخ زدن توی سایت های علمی بتونید یه روش برای ماساژ قلبی حلزون هم پیدا کنید. موضوع اینه که اون حلزون له شده! و به احتمال 99.99% دستگاه تنفسی و دستگاه گردش خونش هم به همراه خودش له شدن! موضوع نیچه و سبیل و این حرفا هم نیست. چون خود نیچه که هفتاد تا کفن هم تو قبرش پوسونده و از خودش و سبیل هاش دیگه چیزی باقی نمونده و او یارو هم که پدر ابتکار بود یا مادرش یا یه خویشاوند دیگش هم خودش عقلش می رسه که توی قرن بیست و یکم چرب کردن سبیل دیگه یه کار احمقانه به شمار میاد.البته منظورم از چرب کردن سبیل، زیر میزی دادن نبود که گویا تو این سالها خیلی توی علوم زیر میزی پیشرفت کردیم. حتی منظورم اون جوانک دانشجو نما و حرفهای مبتکرانه ای که میزد و کارهای زیرمیزیش نیست. حتی به اون دختره که گویا خیلی تیکه جالبی بوده و معلوم نیست بعد از سرد شدن کله و از بین رفتن مستی در باره رابطه خودش با اون پسرک دانشجو نما چطور فکر میکنه، احساس خوبی خواهد داشت یا اینکه خیلی شرمگین میشه هم کاری ندارم. فقط یه موضوع هست که می مونه: اونم اینه که فهمیدید چطور فکر نکنید؟! اگه فهمیدید به من هم بگید که خیلی بهش احتیاج دارم. یادتون میاد که همون اول گفتم:" اصلا نمی دونم چطور میشه به چیزی فکر نکرد!"