۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

همچنان مرا میلیست با نوشتن...

میلیست من را با نوشتن واقعیت ساده اما سخت مشغول است افکارم به مجاز که اینچنین در تقابل فزاینده اندیشه احوالاتم و آرزوهایم مانده

و در اوج ملال افکارم سخت پیشه کردم انسانیت را که به رسم یادگار بماند جوانه احساس تا بشنود از دل ندای تپش زندگی ای دوباره و گوش هایمان را پر کند از حس زندگی

پیچیده ستمی مشکین فام بر بلندای قامت زیبایی که همواره تحسینش می کردیم به شادی و تشبیهش می کردیم به نور بر آسمان زندگی که هر آنچه از کدورت سیاهی بر زیبایی نشیند نزداید از سرخی فضائل خونی که بر این راه ریخته شده

روز که بر پنجره ها دل ها پرده ها آویختند تا نتوان دید از دریچه احساسش زیبایی را و لمس نتوان کرد شکوه و عظمتش را که خم گشت پشت تفکراتش در مقابل تعلقاتمان

پرنده کوچکی که به سرعت می گریزد از رویارویی نسیم معادلات هندسه روح را چه به تندباد جدل افکار منفی باف نهان در جهان خیالم که سالهاست می گذرد از ورای ذهنم؟

خورشیدیست نهان در آرامشم که تاریک بود آن آرامش و تاریکی چه آرام خفته است بر پهنه دشت آشنایی ستاره ها که تعدادشان فزون تر از گام های گسسته و لرزان روشناییست که بسان نور چراغی می ماند در افق سرد

و من از غبار سرد زندگی ملال آور که رنگ هایش را به لمس لحظه هایم می بازد و پایداری اش با صبح وهم آلود زمان با برجاست می نگرم به جای جای سرزمین لطافت ها که سخت می توانم باور کنم که این همان خطوط پوسیده زمان است بر چهره آیینه پیر

و اینسان بارها فریاد کردم که انسانم و یکبار جواب نشنیدم که باشد دلخوش شوم به تنهایی سایه های جوانمردانه قلمم و این چه سرنوشت شومیست بر گودال عمیق سخاوت کاغذ

اما با تمام این احوال و تمام این اوصاف همچنان مرا میلیست با نوشتن...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر