همونقدر سریع به شنیدن خبر مرگ ها عادت می کنیم که به صدای تیک تاک ساعت عادت می کنیم و انگار دیگه هیچ ساعتی نیست. دقیقا انگار ساعتی نیست و زمانی نمی گذره و انگار روح ما هم مرده تا نه گذر زمان رو حس کنیم و نه مرگ رو. اونقدر این صحنه هراس انگیز بارها و بارها تکرار شده که احساسات ما رو در مقابل خودش به زانو در آورده. انگار دارن آتیش جهنم رو تیز می کنن تا هرچی زندگیه از ما بریده بشه. نمی دونم چقدر مونده تا نوبت ما هم بشه و کی قراره با بهترین دوست و همراه همیشگی به اجبار وداع کنیم. اون لحظه ای که فقط بین ما یه چیزه که فاصله ها رو پر کرده و قراره اونم از ما گرفته بشه:
زنده باد نفس آخر...
(تیتر رو از یکی از شعر های متالیکا گرفتم)
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر