۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

در روزهای آخر اسفند...

بهار، تابستان، پاییز، زمستان و تمام:

باید چیزی بنویسم

آخر سال رو هیچوقت دوست نداشتم.

آخر سال همیشه مثل یک آینه تمام قد که رخ سال رو بهم نشون میده می مونه؛ کسانی که اومدن و اونایی که رفتن، افرادی که به دست اومدن و به دست اومده هایی که از دست رفتن.

به سختی به دست اومده و به راحتی از دست رفته...

خدا یعنی زندگی اینقدر کوتاهه؟

اندازه یک بهار و تابستون و پاییز و زمستون؟

تند تند پشت سر هم ردیف میشن و می گذرن و آخر سال فقط یه خاطره می مونه از کارایی که کردیم و آدمایی که باهاشون بودیم.

یعنی به همین سادگی یک سال دیگه هم تموم شد؟

کوچ بنفشه ها:

در روزهای آخر اسفند

در نیمروز روشن

وقتی بنفشه ها را

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند

جوی هزار

زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی

وطنش را همچون بنفشه ها

میشد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روشنایی باران

در آفتاب پاک...

نفس آخر:

وقتی عید می آید سینه ام تنگ می شود

سرفه می کنم

دیگر نفسی برای کشیدن ندارم

سال، نو می شود اما دل من برای کهنگی سال قبل تنگ می شود

گریه می کنم

دیگر چیزی برای از دست دادن هم ندارم

همیشه وقتی عید می آید زندگی نو نمی شود

غبار سال بر چهره می نشیند

غباری که نفسم را می برد

اما نفسی برای کشیدن نمانده

همیشه وقتی عیدی می آید باید نفسی برود

همیشه وقتی سالی نو می شود باید همه وجودی برود

همیشه وقتی بهار از راه می رسد باید زندگی ای از دست برود

چه می شود کرد؟

چون دیگر نفسی برای کشیدن نمانده

دلتنگی همه را برده است

می دانم که وقتی عیدی می آید همیشه باید نفسم برود

و می ماند حسرت کشیدن نفسی دیگر...

16/12/90

کوچ بنفشه ها: فرهاد

بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار: فیلمی از کیم کیدوک

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر