اگه راستشو بخواین چیزی که همیشه من رو خوشحال نگه می داره اینه که تنها چیزی که تو خانواده ما پیدا میشه صداقت و پشتکاره. مثلا هیچوقت ما به هم دروغ نمی گیم البته جز یکی دو تا دروغ مصلحتی اما میشه گفت که تقریبا همیشه در حال راست گفتنیم. همین طور حرفایی که من دارم اینجا میگم همشون عین حقیقت هستن و هیچ اغراقی توش نیست.
می دونینمادرم از من متنفره.
اگه راستشو بخواین نه اینکه تقصیر من یا اون باشه چون اون اصولا از هر چیزی که یه جورایی مربوط به پدرم میشه متنفره. خب منم اولین نتیجه طولانی مدت اولین شب آشنایی اونا با هم ام. شاید یه جوری شتابزده بود ولی من شدیدا به این شب علاقه مندم چون نتیجه مستقیمش خود منم. یه شب زندگی بخش. راستش می دونم که دوست دارین بدونین که تو اون شب بهشتی چه به سر آدم و حوا اومد، لازم هم نیست که اشتیاقتون رو برای دونستنش پنهان کنین، اما یه جوری زیاد به من و شما مربوط نمیشه که چطور جفتشون از بهشتی که داشتن توش زندگی می کردن رونده شدن و مادرم چون فکر می کنه پدرم همون شیطان ملعون بود که اون رو وسوسه کرد از اون میوه کذایی بخوره ازش متنفره و پدرم هم چون مادرم رو باعث وسوسه شدن خودش می دونه همیشه با بهترین کلمات و عاشقانه ترین حرفهای دنیا مادرم رو مورد نوازش خودش قرار میده و هیچ وقت هم از این ابراز علاقه روزانه غافل نمیشه آخه پدر من جزو اون مرداییه که خیلی وظیفه شناسه و اصلا نمیذاره که خستگی یا هر مورد دیگه ای در انجام روزانه کارهاش هیچ خللی وارد کنه. اگه راستشو بخواین من عاشق این خصوصیت پدرم ام و همیشه سعی می کنم که اون رو الگوی خودم قرار بدم. مثلا هیچوقت این عادتم رو که وقت صبحونه وقتی پدر و مادرم موقع جر و بحث های صبحگاهیشون به من نگاه می کنن که من تاییدشون کنم و من بهشون یه لبخند می زنم و اونا سرشون رو تکون میدن و ناامید از همکاری من به جر و بحثشون ادامه میدن رو هیچوقت ترک نمی کنم.
اگه راسشتو بخواین الان دارم به این فکر می کنم که واقعا پدرم یه مورد مناسب واسه الگو برداریه واین تصورم باعث میشه که با برادرم در این زمینه هم عقیده باشم. برادرم البته فقط 5 سالشه. اما من قبولش دارم چون واقعا تو زمینه نتیجه گیری استاده. بچه های این دوره و زمونه تقریبا همشون همینجورین. بذارین یه مثال براتون بزنم: مثلا اون از من بدش میاد چون مادرم از من بدش میاد. ینی چون مادرم از من متنفره خب در نتیجه چون اون هم فرزند همون مادره پس اونم باید از من متنفر باشه و من به این احساسش احترام می ذارم چون کارش بی دلیل نیست. اوه! یادم رفت داشتم، درباره الگوبرداری برادرم از پدرم حرف می زدم!!! آره! داشتم می گفتم پدرم یک بار سال قبل وقتی برادرم 4 سالش بود من و اون رو برد شهر بازی. من از اون شب فقط خاطره امر و نهی ها و داد زدن های پدرم تو ذهنم مونده اما خب برادر اون موقع کوچیکتر از اونی بود که به این چیزا توجه کنه یا اینکه اونا رو تو خاطرش بسپاره. در حقیقت تو ذهن اون فقط خود شهر بازی مونده و شاید اصلا تو تموم اون امر و نهی های پدرم فقط مخاطب من بودم. نمی دونم اما واسه همین شب به یاد ماندنی برادر فکر می کنه پدرم بهترین پدر دنیاست طوری که برادرم چند ماه پیش یه بار بهم گفت که دوست داره وقتی بزرگ شد بشه مثل پدرم. من هم تشویقش کردم واسه این خواسته بزرگش و حتی براش آرزوی موفقیت هم کردم و اون هم اولش خیلی خوشحال شد اما بعدش شروع کرد به انتقاد کردن از اینکه چرا من سعی نمی کنم پدرم رو الگوی خودم قرار بدم؟ راستشو بخواین واقعا حرفی نداشتم برای گفتن و شاید اونقدر این بچه 5 ساله صحیح و به جا از من انتقاد کرده بود که ادب مانع میشد که بخوام براش جریان رو ماستمالی کنم. شاید بتونم بگم یه جورایی به داشتن همچین برادری افتخار هم کردم. شاید اون بهتر از من می فهمه.
اگه راستشو بخواین من خیلی دوست دارم وقتی میشنوم پدر و مادرم در مورد من حرف می زنن. عاشق این کارشونم مثلا یه بار که داشتم فوتبال نگاه می کردم مادرم داشت به پدرم می گفت نباید از روز اول با تو ازدواج می کردم. پدرم جواب داد اونوقت اون بچه دو ماهه تو شکمتو چکار می کردی؟ می خواستی بگی از کجا آوردیش؟ نکنه اونم پسر خداست؟ و مادرم با شوق فریاد زد: سقطش می کردم اگه توی احمق می ذاشتی. بعدش پدرم با یه حالت روحانی که اگه می دیدینش حتما می گفتین که حالت روحانیش کمتر از حالت مارتین لوتر کینگ وقتی که اون جمله معروفش رو گفت که رویایی داره، نیست، داد زد : من اون موقع فکر می کردم که این بچه واقعا پسر منه. از کجا می دونستم که تو با صد نفر دیگه هم بودی؟ مادرم جوابش رو قاطعانه رو سر پدرم داد زد: به من تهمت نزن. این پسره فقط و فقط نتیجه اون شب کذاییه که نمی خوام حتی یادش بیافتم. اگه تو خوب فکر کنی می بینی که اون شب غیر از من و تو هیچ کسی اونجا نبود._ تو همیشه این بچه رو گردن من می اندازی. _ جالبیش ینه که تو هم هیچوقت مسئولیت این پسرو قبول نمی کنی. حداقل اینکه پدرشی رو هیچوقت قبول نکردی _ خب معلومه که هیچوقت قبول نمی کنم؛ مگه تو خودت از این بچه متنفر نیستی؟ پس چرا اینقدر پیش من ازش طرفداری می کنی؟ تو اگه دلت به حال این بچه می سوزه برو یه کم بهش محبت کن بذار طعم داشتم مادر رو بچشه نه اینکه مثل یه بچه غریبه تو خونه نگاهش کنی. _ تو نباید نگران این بچه باشی؟ بچه ای که داره تو این خونه بزرگ میشه...
اگه راستشو بخواین حوصلم از فوتبال سر رفت و تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم تو اتاقم و نشد که ادامه حرفای تکراریشون رو درباره خودم بشنوم. گرچه فرقی هم نمی کرد چون داستان رو هم اونقدر شنیدم که از حفظ می تونم صد بار براتون پشت سر هم تعریف کنم ولی واقعا خیلی باحاله که پدر آدم به آدم تهمت حرومزادگی بزنه اما من کاری نمی تونم دربارش بکنم و شاید اصلا به من مربوط نباشه آخه تقصیر من نبوده که من حرومزاده شدم البته شایدم نباشم که اینم زیاد مهم نیست چون تو نظر پدرم من همیشه حرومزاده ام و تو نظر مادرم من پسر ابدی و بدون بحث پدرم هستم اما خب چه اهمیتی داره که حرومزاده باشم یا نباشم؟ چون از نظر وضعیت خانوادگی و شاید حتی فیزیولوژیکی هیچ فرقی برام نداشته باشه. البته خیلی خوب میشد اگه نظر پدر و مادرم در مورد من برعکس بود. ینی اگه مادرم فکر می کرد که من پسر پدرم نیستم ولی پسر اون هستم و پدرم فکر می کرد که من پسر مستقیم خودشم اوضاع خیلی بهتر میشد اما من همین الآن هم به اوضاع راضیم و زیاد دنبال تغییر نیستم. خب اصلا منو چه به تغییر؟
اگه راستشو بخواین همونطوری که گفتم چیزی که همیشه من رو خوشحال نگه می داره اینه که تنها چیزی که تو خانواده ما پیدا میشه صداقت و پشتکاره. مثلا هیچوقت ما به هم دروغ نمی گیم البته جز یکی دو تا دروغ مصلحتی اما میشه گفت که تقریبا همیشه در حال راست گفتنیم. مثلا وقتی که مادرم داره داد می زنه که از من و پدرم متنفره همه می دونن که اون داره راست می گه و وقتی پدرم هر روز به مادرم یاد آوری می کنه من پسرش نیستم تا شاید یک روز مادرم این حرف رو قبول کنه واقعا به پشتکارش حسودیم میشه. همین طور حرفایی که من اینجا بهتون گفتم همشون عین حقیقت هستن و هیچ اغراقی توش نیست.
اما اگه واقعا راستشو بخواین همیشه یه چیزی هست که منو ناراحت می کنه. نه این که از اینکه توی همچین خانواده ای به دنیا اومدم ناراحتم! نه اینکه فکر کنین از اینکه پدرم منو پسر خودش نمی دونه ناراحتم! آخه برام اهمیتی نداره چون فرقی نمی کنه. موضوع بزرگی که منو ناراحت می کنه اینه اگه برگردم خونه اون جو دیگه نباشه. این خیلی آزارم میده. من به اون زندگی جدیدی که می خوان برام بسازن عادت ندارم. من چطور می تونم دیگه با این وضع جدید با اونا زندگی کنم وقتی اون تنها مدل زندگی ایه که می شناسم؟! من می ترسم اوضاع عوض شده باشه. وقتی از اینجا برگردم خونه و دوباره مثل قبل همه چی سر جای قبلش نباشه. من دیدم پدر و مادرم جدیدا در مورد من چه حرفایی می زنن. دیروز پدر و مادرم پشت در اتاقم حرف می زدن. نمی خوام از اینجا برم خونه. نمی تونم جو خونه رو طور دیگه ای تحمل کنم. نمی خوام از اینجا برگردم. نذارین منو از اینجا ببرن. بفهمین چی میگم دکتر...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر