۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

آزمایش دوم...

زندگی تو آخر دنیا

اما می دونم اینجا جاییه که بهش تعلق دارم

جایی که نشون میده من کی هستم

دارم به این فکر می کنم که چطور میشه یه نفر رو به خاطر آورد؟

از بین چند میلیارد نفری که روی زمین زندگی می کنن و می کردن چرا من باید تو رو یادم باشه؟

چهره تو؟

نمی دونم چرا؟

همیشه جنگ وجود داره

اما یه وقتایی یه جنگ دیگه بود

یه جنگ واقعی

روزای خوب

یه روزایی واسه آزمایش اراده

اراده مرد با دو تا چیز مورد آزمایش قرار می گیره

جنگ

و

زن

مردای زیادی تو جنگ اراده خودشون رو آزمایش کردن و برنده بیرون اومدن

جنگ پنهان

جنگ آشکار

حتی به قیمت جونشون

اما آزمایش دوم خیلی سخت تره

خیلی ها از این آزمایش سربلند بیرون نمیان

حتی شجاعترین جنگجوها

و با اراده ترین مردها

این یه آزمایش آسمانی نیست

این فقط نشون دهنده اینه که وقتشه بفهمیم اون اراده ای که به خاطرش مبارزه می کنی

کاملا به بی ارزشیه اون چیزیه که اراده خودتو باهاش اندازه می گیری

تو تک تک لحظاتی که می گذره نمی تونم یه جوری به تو فکر نکنم

می خوام صورتت رو ببینم

دستاتو رو صورتم حس کنم

می دونم که این اتفاق نمی افته

جوری رفتار می کنم که انگار نفرین شدم

انگار دیگه گذشت زمان فراموش شده برام اهمیتی نداره

نمی دونم چرا اینو می نویسم

نمی دونم چه چیزی پیش رومه

می دونم که نمی تونم برت گردونم

نمی دونم چرا این اتفاق افتاد

فکر می کنم به خاطر من بود

شانس بد

و اینکه دنیا دیگه واسه من خوبی نمیخواد

اما دیگه گریه و زاری کافیه

من فقط ارادمو باختم

نه خودم...



90/01/14

با استفاده قسمتی از دیالوگ های فیلم

The Grey

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر