
بعضی آدم ها پروفایل فیسبوکشون نماینده افکارشونه
بعضی ها پروفایلشون تبلیغ افکار دیگرانه
و بعضی ها...
پروفایلشون نمایشگاه خودشونه
قبل از اینکه گیج بشم یه نگاه می کنم به پروفایل خودم، ما دنبال چی می گردم؟ اینجا چکار می کنم؟ جایی که افکارم رو متمرکز کنم؟ جایی که راه های کج رو راست کنم؟ جایی که آرزوهای از دست رفته رو تو رویاهام زنده کنم؟ جایی که خود واقعیم رو نشون بدم؟ جایی که خود واقعیم رو پنهان کنم؟
اینکه تمرکز افکار من به چه سمتی سوق پیدا می کنه اصلا مسئله ای نیست که لازم باشه در موردش صحبت کنم، مسئله مهم تر اینه که اینجا قلمروی افکار منه. افکاری که کج یا راست متعلق به منه، افکاری که راست یا دروغ راه ورود به تفکر من رو نشون میده، افکاری که بعلاوه یه جسم، من رو می سازن...
سراب ذهن من، توهم های آشنای افکارم رو کجا باید تو خیال های آستانه 25 سالگی پنهان کنم؟ سرابی نه در یک روز گرم، بکه در سردترین روز زمین. چرا باید در 20سالگی یه انسان ایده آل نباشیم؟ چرا نباید در 15 سالگی تجربه ها کرد؟ چرا نباید در 10 سالگی از اینکه مشق هام رو ننویسم بترسم؟ چرا در 5 سالگی سالم بودم؟ و چرا وقتی به دنیا اومدم فقط 0 سالم بود؟ فقط 0 سال داشتن خیلی هم بد نیست. لوح سفید بودن...
اگه دنیا وجود نداشت انسانها کجا زندگی می کردن؟ اگه ما جزئی از این دنیا هستیم پس چرا می میریم و به دنیای دیگه ای اونم اگه وجود داشته باشه می ریم؟ اگه ما جزئی از این جهان نیستیم پس چرا نمیشه که ما باشیم و دنیا نباشه؟ خیال اینکه اگه یه روز دنیا باشه و من نباشم همونقدر متصوره که یه روز من باشم و دنیا نباشه و شایدم برعکس. اینکه اگه من بدون دنیا باشم پس چطور کجا باید زندگی کنم؟ اصلا دنیا کجاست؟ مگه یک دنیا بیشتر داریم که جنگ دنیا ها پیش میاد...
تمرکز کن ... تمرکز کن
سال ها افکار درهم و یکهو تمام افکار با یک فروردین و یک اردیبهشت و یک خرداد و یک تیر بهم می پیچه. و این یک تیر این مهمه، تلخیش مثل آب دهن مرده و دااااغ و این هدقیقا همون تیر هست که از اسلحه سال شلیک میشه و افکار دو نیمه می کنه شایدم اصلا نابود می کنه و می کشه و شایدم می کشه و نابود می کنه و این یک تیردقیقا 31 معروف خرداده که روزی بود که 0 ساله شدم بعلاوه یک و این هفت تیر همونیه روز افکار رو با یک شلیک از بین می بره؟
سالی که آخر دهه بود و دهه ای دو دهه آخر قرن بوده و روزی که قرن تموم بشه یا من در آستانه 35 سالگی یا یه جا تو یه عدد کمتر ترمز زده یا ترمز رو کشیدن یا کشیدم یا ... مگه یای دیگه ای هم می مونه؟
شاید تنها راه رهایی این نباشه ولی تنها راه غلبه بر افکار دقیقا همون افکار خودمه. یک روز نوشتم که چطور نباید به چیزی فکر کرد و بعد نوشتم که اگه کسی فهمید که چطور باید فکر نکرد بهم بگه تا بتونم دیگه فکر نکنم و این افکار ... 5 دقیقس که دارم با انگشتم روی دکمه ت ضربه می زنم طوری که فشار داده نشه ولی جالبه که نمی دونم جمله رو چطور باید تموم کنم.
شروعش کردم که تف کرده باشم افکاری که جای افکارم رو گرفته و توی دهن ذهنم نمی تونم بجومشون و اینقدر نجویده قورتشون دادم یا به زور بهم قورتانیده شد که دل ذهنم درد گرفت و یبوست گرفت و از کار کردن افتاد. شاید فکر مسهل که اون مسهل چیه یا کیه رو باید می کردم ولی وقتی کار نمی کنه چطور میشه کرد؟ فکر منظورمه
تجربه هایی که در ذهنم بود رو سالی فراموش کردم تا فکرشون کنم و یا نکنم
اما الان سال تموم شده
و شاید امروز من بخوام فکر کنم یا نکنم...
تیتر: از ترانه آفت محسن نامجو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر